130 بازدید

فن فیکشن هفت سال عاشقی به من بدهکاری ۲

//www.axgig.com/images/91162028314585985183.jpg

بیاین بریم قسمت دوم همراه بشیم با یه پرونده مبهم,یک افسر لی عاشق,یک فرمانده لی لجباز و کله شق

,یک سربازرس لی که فراموش شده و یک افسر چو که دنبال حل پروندس

 

 

با تکان دستی روی بازویش,چشمانش را باز کرد.چند باری پلک زد تا متوجه شود کجاست.بعد از چندسال دوباره خواب همان گلفروشی را دیده بود و میتوانست قسم بخورد بوی گل در بینیش پیچیده بود.برایش عجیب بود.خیلی وقت بود گلفروشی را فراموش کرده بود.بخاطر تیر خوردنش چیز زیادی بیاد نمیاورد،تنها توانسته بود خودش را در خیابان مغازه ای که نورش نشان میداد باز است برساند و کمک بخواهد،چهره ی پسرک گلفروش را که هول کرده بود بیاد نمیاورد،اما بوی تن و دستانش ،بخوبی یادش مانده بود.بعد از مرخص شدن از بیمارستان خواسته بود چندباری سری به آن گلفروشی بزند اما نشده بود.صدای افسر در گوشش پیچید:
-هی چو,واسه چی اینجا خوابیدی؟باورم نمیشه خوابیده باشی
روی کاناپه نشست ودستی به صورتش کشید.خودش هم باور نمیکرد .چطور توانسته بود بخوابد.تصمیم داشت برای چندلحظه چشمانش را ببندد چطور توانسته بود بخوابد؟انهم با همچین آرامشی؟ خوابی که سالها بود تجربه اش نکرده بود.
-ساعت چنده میمون؟
اعتراض هیوک بلند شد.این عادت مسخره از سر کیوهیون نمی افتاد.هنوزم مثل زمان دانشجوییشان صدایش میکرد،اخم هایش را در هم کشید و دستانش را جایی روی سینه اش قفل کرد:
-نمیذاری تو اداره اسمتو صدا بزنم بعد منو با لقب صدا میزنی؟
توجهی به اعتراض هیوک نکرد.چرخشی به چشمانش داد-ساعت چنده؟
-چهار ونیم
-امکان نداره
-اره..امکان نداره
کیوهیون از جایش بلند شد.برنامه هایش حسابی بهم ریخته بود.موهایش را با دست مرتب کرد-باید برم پزشکی قانونی و اون جسدا رو شخصا بررسی کنم
-کتتو برنمیداری؟
-تو هم خوابت میاد؟نمیبینی کتم اویزونه؟
-پس اون چیه رو کاناپه؟همونی که مچاله شده
هیوک،خودش خم شد و کت را برداشت و مشغول بازرسیش شد.این فرم برای بخش تحقیقات بود.درجه هایش با مال خودشان فرق داشت.در حالی که لبش را میگزید و کنجکاو شده بود شانه ای بالا انداخت:
-لی سونگمین؟همچین کسیو میشناسی؟
-نه چطور؟
-این اسم روی این کته و کتم زیر سر تو بود
-زیر سر من؟
-پس من بودم عین خرس دراز کشیده بودم؟
-زیاد رو عصاب من بپر بپر نکنا,میدونی که چکارایی ازم سر میزنه
-خیلی خب بابا
-اون کتو بده بهم
کت را در دست گرفت,بوی گل در بینیش پیچید.اخمی کرد .این شخص باید ربطی به گلفروشی میداشت.برای اینکه هیوک زیاد به دست و پایش نپیچد کت را از جالباسی اویزان کرد و سمت پزشکی قانونی راه افتاد.بعداهم میتوانست سراغ این پسر برود و کنجکاویش را ارضا کند

لیتوک میدانست امروز زیادی با پرخاش رفتار کرده بود اما واقعا کنترلش دست خودش نبود.پرونده ای که بدستش رسیده بود واقعا پیچیده بود و گره کوری داشت که برای بازکردنش ملزم برنامه دقیقی بود.اهی کشید و نگاهش به عکس سه نفره ی روی میزش افتاد.عکسی پر از لبخند..دست دور گردن یکدیگر..ان روز را بخوبی بیاد میاورد،تولد کانگین بود و به اصرار سونگمین کیک کوچکی خریده بودند و کادوهایشان را هم با ربان های رنگی بسته بودند.طبق قرارشان کانگین را ترساندند و بیشتر اسپری برف شادی را روی سرش خالی کردند،خامه های کیک را هم به صورتش مالیدند و مین بدون فوت وقت ازین چهره عکس گرفت.بعد هرسه کنار هم تولدش را جشن گرفتند و برایش آرزو کردند ،در اخر هم بعد از خوردن کیک عکسی سه نفره برای ثبت این خاطره گرفته بودند.
عکس را بین دستانش گرفت و با دقت بیشتری به صورت های خندانشان خیره شد.چقدر از افراد این عکس فاصله گرفته بود و چقدر برایشان دلتنگ بود.این پرونده ها خطر بالایی داشت.باید با خطر انداختن زندگی خودش یا ان ها کنار میامد و شاید هم باید راه دیگری انتخاب میکرد چون ذاتا ادمی نبود که زندگی ان ها را بخطر بیندازد.شاید لیتوک نمیدانست زندگی هرسه نفرشان با این تصمیمش چه تغییری میکند

 


با چشمان سرد وبیحالش,منتظر امدن پزشک بود.با صدای سلام کوتاه پزشک,متوجه امدنش شد و سمتش چرخید
-دیر کردی پزشک گو
-کمی عجله کردین افسر چو,من به موقع اومدم…لطفا کمی عقب تر بیاستین. و شما افسرلی توصیه میکنم بیرون باشین,رنگتون خیلی پریده
با این حرف نگاهی به بهترین دوستش انداخت.حالش چندان جالب بنظر نمیرسید.صورتش بیرنگ شده بود و نفس های عمیق میکشید .ابروهایش را چرخش داد.هیوک همیشه همینطور بود،بخاطر همین در دانشگاه هم از واحد کالبد شناسی نمره خوبی نیاورده بود و درجه اش کمی پایین تر از او بود وگرنه هردو میدانستند توانایی هیوک با کیوهیون برابری میکرد،شاید هم بیشتر بود.کیوهیون نمیخواست حال هیوک بدتر شود ،یا دوباره بدنش لرز بگیرد:
-برو بیرون افسر لی..
-خوبم چو…مشکلی نیست..
پزشک شانه ای بالا انداخت و درب کشوی فلزی را بازکرد و همراه دسته ی کوتاهی,قفسه را بیرون کشید و دستکش های پلاستکیش را دستش کرد و زیپ کاور را پایین کشید.بوی زننده فرمالدئید در هوا پخش شد.نگاهش از جسد روی هیوک که جلوی دهانش را گرفته بود و سعی میکرد عق نزند,چرخید
-همین الان گمشو بیرون,قبل از اینکه عصبی تر شم
با بیرون رفتن افسر لی,دوباره نگاهش را به پزشک داد:علت جراحتای عمیق روی بدنش چی بوده؟
-چیزی که عجیبه اینه که جراحتا خارجی نبودن بلکه داخلی بودن,یعنی از داخل این جراحتا شروع شده و به سطح پوست رسیده,و تا این مدت خونریزی داخلی زمان مرگشون رو جلوتر انداخته
-چطور همچین چیزی اتفاق افتاده؟
-اومم…نظر من یه انگله..انگل خیلی راحت اینکارو میکنه,یه انگل ژنتیکی
-فکر نمیکردم به همچین چیزی برسیم,پس به قتل خاموش بوده,یه طرز فکر عالی
-این اصلا عالی نیست افسرچو,وحشی بازیه ,یه دیوونگیه تمام عیاره
-هوش عالی داشته,هرکی بوده یه قتل تمیز
-افسر چو!
-خیلی خب,جواب سوالمو گرفتم و کارم تموم شده,تا بعد دکتر گو!
-صبر کن افسر چو,خیلی عجله داری,باید چیز دیگه ای روهم ببینی
کاور رو بیشتر کنار زد و چیزی شبیه گل سیاه را به او نشان داد.
-روی تن دو,سه نفری این علامت بود,اگه خواستین میتونین بیشتر بررسی کنین اما تا جایی که من متوجه شدم,این علامت خالکوبی شده حدودا شیش هفت سال پیش حک شده
ابرویی بالا انداخت,کمی بیشتر روی جنازه خم شد و نگاه کوتاهی به نشانه انداخت:
-خیلی جالبه,فکر کنم بشه روش مانور داد,بهرحال ممنون دکتر,روز خوش!
هردو دستش را داخل جیب شلوارش فرو کرد و از اتاق خارج شد .بالای سر افسرلی ایستاد .رنگش پریده بود و تند نفس میکشید با صدای نسبتا نگرانی پرسید:
-هی,هیوک حالت خوبه؟
هیوک سر بلند کرد ونگاه ازرده اش را به او داد.درحالی که دسش را با حالت شاکی در هواتکان میداد,پرسید:
-من خوب بنظر میرسم؟
-داغون بنظر میرسی!وقت میدونی اینطوری حالت بد میشه,چرا میای؟
-اسممو صدا زدی؟اونم برای اولی بار ..این پیشرفت بزرگیه,تبریک میگم
-پاشو بریم درمانگاه,حالت جالب نیست,من اسمتو نگفتم افسر لی
-تو راست میگی!
نگاهش را به گوشه دیوار داد و اخم کرد.هیوک درحالی که بزور روی پاهایش می ایستاد,دستش را دور گردن افسر چو حلقه کرد:
-هرچقدرم تلاش کنی,زیاد نمیتونی شخصیت واقعیتو مخفی کنی,تو همیشه چوکیوهیون هستی پس تلاش بیخودی نکن


دستش را زیر سرش به عنوان تکیه گاه گذشته بود و با قاشقش برنج ها را عقب و جلو میکرد.ناهارخوری خلوت تر از همیشه بنظر میرسیدو اگر الان در این مکان بود فقط بخاطر دیدن شخصی بود.
صدای کشیده شدن صندلی در سالن پیچید و کسی جلویش نشست:
-غذات سرد شد,بخور دیگه,چرا غمبرک زدی؟من به اینجا تبعید شدم تو چته؟
راست میگفت.شرایط زندگی ریووک سختتر بود.از او بیشتر درد تحمل کرده بود و باز اینطور لبخند میزد
-ووکی خیلی سختت بود؟خیلی اذیت شدی؟
قیافه پسرک کمی درهم رفت.انگار یاداوریشان اذیتش میکرد:خیلی سختم بود و خیلی هم اذیت شدم
-پشیمون نشدی؟اینکه همه تنهات گذاشتن؟زجر کشیدی؟
-مین,من هیچ وقت از علاقه ام کوتاه نمیام,شاید خیلی ها منو تنها گذاشتن اما داشتن اون واسم کافیه,میدونی بعضی وقتا بودن ینفر جبران نبود خیلیاس..یدفعه چی شد یاد این افتادی؟
-هیچی,چیزی خاصی نیست,میدونی ریووک,تو خیلی خوشبختی
-چیزیت شده سونگمین؟
-نه..نه بابا..همینطوری گفتم
قاشقی در دهانش گذاشت و بیحوصله مشغول جویدنش شد.ریووک لیوان اب را برداشت و درحالی که بین انگشتانش نگه داشته بود,نگاه دقیقی بصورت مقابلش انداخت:
-چیزی بهم نمیگی مین؟مطمئنم مشکلی واست پیش اومده
-نمیدونم,شاید یبار بهت گفتم اما الان نه,ترجیح میدم خودم باهش کنار بیام.هروقت کم بیارم میام پیش ازت کمک میخوام
-خیلی خب بهت فشار نمیارم ,راحت باش
-ممنون ووکی
نگاهش را روی غذا چرخاند.اینکه چقدر کلافه وبیحوصله بود را تنها خودش میدانست.خوب بود گوشی برای شنیدن حرف هایش داشت.
-بهتره برگردی اتاقت مین,فکر کنم بازرس پارکو به حدکافی کلافه کرده باشی
-حق باتوئه,من میرم .پس فعلا
از پشت میزبلند شد و سر به زیر سمت اتاقش راه افتاد.امروز خیلی گیج شده بود.دست برد تا گوشی را از جیبش بیرون بکشد اما چیزی پیدا نکرد.گوشیش را کجا گذاشته بود؟لعنتی!اولین جایی که فکرش رفت اتاق افسر جوانش بود,گوشیش قفل نداشت و کافی بود کسی کنجکاوی کند تا بفهمد دنیای پنهانی او چه کسی بود.با این فکر سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و خودش را به بخش جنائی رساند.بخش خلوت بودو اکثرا برای استراحت به خوابگاه رفته بودند.سمت های بخش دوید و به دستگیره در چنگ زد و محکم دستگیره فلزی را پایین کشید.در چقی صدا داد و باز شد
سرکی داخل اتاق کشید و پاورچین پاورچین وارد شد.نفسی کشید و گیج دنبال ردی از گوشیش گشت.زیر میز و کمد را نگاه کرد.برای بهتر دیدن چهارزانو روی زمین نشست و خم شد.هیچ جا نبود.پس کجا بود؟
تلفن اتاق شروع کرد به زنگ خوردن و باعث شد از جا بپرد.دستی روی قلبش گذاشت و چندباری نفس عمیق کشید.ترسیده بود:
-الو..کیو؟اتاقت نیستی؟چه بد شد!خواستم بدونی دارم برمیگردم اگه دنبالم بیای معلوم میشه پیاممو شنیدی و اگه نیای من میام سوپرازت میکنم..سارانگه کیوهیونی
تلفن بوق اشغال زد و صدای بوق ازاد گوش هایش را پر کرد.اخمی کرد و به تلفن خیره شد.این صدای شاد و دخترانه مال چه کسی بود که اینطور مالکانه افسر جوانش را صدا میزد؟اصلا مگر جایی نبود؟پس چرا همانجا نمیماند؟کیوهیون را تنها گذاشته بود و حالا برمیگشت.عاقلانه نبود اینطور ناشناخته حسادت کند اما حس بدی وجودش را پر کرده بود.شاید قلبش از الان حوادث تلخ اینده را پیش بینی کرده بود که اینطور نامنظم میزد.اه عمیقی کشید و خواست از جایش بلند شود که در چقی صدا داد و بعد قدم های خسته ای را دید که سمت میز کار رفت و جلوی میز ایستاد.چیزی شبیه ورق زدن باعث شد متوجه شود دنبال پرونده ای میگردد
از سر دلتنگی و تنها به دستور قلبش سرش را کمی بالا اورد و نگاهش روی صورت خسته مقابلش ایستاد.چقدر چشمان گود افتاده بود.چقدر بد که ادم ها با دلیل محدود میشوند .اینکه اگر میخواست برای در کردن خستگی او,او را در اغوش بگیرد و برایش زمزمه کند نیازمند دلیل بود و او عاجز از به زبان اوردن دلیلش مجبور بود پشت مرزهای نامرئی بیاستد و تنها نگاهش کند و برایش ارزوی سلامتی داشته باشد.
همان چهار دست و پا خودش را به در رساند و با حرکتی سریع بیرون پرید.خیلی دیروقت بود و باید برای چهارمین بار توبیخ میشد.با بیاداوردن چهره ی خشمگین لیتوک لب گزید و سرعت قدم هایش را بالاتر برد.

 


چهار سال بعد
زمان:حال
ساعت: چهار و بیست دقیقه
صدای بوق مکرر دستگاه در اتاق میپیچید,هرازگاهی خط سبز رنگ بالا و پایین میشد و نشان میداد که,بیمار روی تخت هنوز نفس میکشد.پنجره کمی باز بود و پرده را دست به دست میکرد.پنجره ی باز و عطر سرد داخل اتاق نشان دهنده ی حضور افسر جوانی بود که جلوی پنجره مشغول تماشای ستاره های شب بود!یا شایدهم مشغول چیز دیگری بود!
قامت بلند افسر با لباس نظامی سرمه ای رنگ,از جلوی پنجره حرکت کرد و جلوی تخت بیمار ایستاد.دستانش را پشت کمرش گره زد و بصورت زخمی بیمار خیره شد.کبودی ها بخوبی روی گونه و زیر چشمش دیده میشد.رد زخم سرخ و خون دلمه بسته هم را بخوبی تشخیص میداد.کمی روی تخت خم شد و بیشتر به صورت پسرک خیره شد,چندماهی میشد همینطور بیهوش روی تخت افتاده بود.دل افسر جوان اصلا راضی نمیشد تهمت هایی که درباره این پسر زده بودند را باور کند.نمیتوانست باور کند صاحب همچین چهره ای دنبال قتل او باشد!بیشتر روی صورتش خم شد. هنوز هم میتوانست ان شب بارانی را بیاد بیاورد که چطور ماشینش را تعقیب میکردند و دنبال گرفتن جانش بودند!بخاطر بیاد اوردن ان صحنه اخم پررنگی بین ابروانش جا خوش کرد:
-بهتره که بیدار شی!زیادی استراحت کردی!فکر کنم هنوز اینجا کار داشته باشی بلند شو!تا قبل از اینکه تبدیل به قاتلت کنن!
صدای قدم های افسر جوان در اتاق پیچید و لحظه ای بعد چیزی جز عطر سرد توی اتاق جا نماند و همین عدم حضور,باعث شد,صدای بوق دستگاه بلند شود.پرستارها با عجله وارد اتاق شدند.افسرجوان بیخبر از غوغای داخل اتاق دور و دورتر میشد و داخل اتاق پرستارها برای زنده نگه داشتن پسرک جان میکندند.افسر جوان از زندگی خسته شده بود و پسرک برای زندگی تلاش میکردافسر جوان خسته از سوالات و پسرک دنبال جواب ان ها بود.
در بین تلاش های پرستاران,در بین تلاش های پسرک,لحظه ای همه چیز از کار ایستاد چون قلب پسرک نزد!حظه ای دست پسرک از زندگی جداشد و بین زمین و هوا معلق ماند و تنها صدای آشنایی که در گوشش پیچید باعث شد,قلبش دوباره بزند.
قلب پسر که زد,چشمانش تقلا کردند باز شوند!قلبش که زد,انگشتانش تقلا کردند حرکت کند,قلبش که زد لبانش سعی کرد اسم خاص زندگیش را صدا کند,که بخاطر این اسم دوباره نفس بکشد,در هوای او نفس بکشد,که دوباره ببیند!قلبش زد و به زندگی برگشت!قلبش زد و پلک هایش لرزید .قلبش زد و چشمانش را باز کرد!قلبش زد و زمزمه کرد:
-کیو!
.
.
.
چشمانش باز شده بود و بسختی سعی میکرد تا با تاری دیدش مبارزه کند.چندین بار پلک زد و سعی کرد اطرافش را ببیند.صداهای ناواضح اطراف را میشنید,تنها چیزی که میدانست و میفهمید تقلای ریه هایش برای اکسیژن بود.کسی ماسک اکسیزن روی صورتش گذاشت و کمکش کرد بهتر نفس بکشد یا نمیرد.نور شدیدی در چشمانش افتاد و بزور پلک هایش را باز کردنداحتمالا برای جانش تلاش میکردند
ذهنش چقدر خالی بود!چیزی بیاد نمیاورد؟چرا؟صدای شدید بوق و بارش باران یادش بود!و اسمی که باعث میشد اشک در چشمانش حلقه بزند.نمیفهمید چه شده بود!پلک هایش سنگین و خسته بود,تسلیم سنگینی پلک هایش شد.
.
.
.
“-میخوای همین نگاه ها رو هم ازم بگیری؟اینو میخوای؟
-اگه مجبورم کنی چشماتو کور میکنم!از اون فاصله بگیر,اون مال منه!از اولم مال من بوده
-اینو ازم بگیری میمیرم!لعنتی من برای دلم عاشقی میکنم نه برای اون که میترسی!اون حتی منو نمیشناسه
-من که میشناسمت!من که میدونم چقدر عاشقشی!پس میدونم چقدر میتونی خطرداشته باشی!
-خواهش میکنم دست از سر من و دلم بردار!بذار برای خودم زندگی کنم و بمیرم!ولم کن”
بوی عطر سرد دربینیش پیچید و قلبش به تپش افتاد.بیشتر نفس عمیق کشید و بیشتر مشتاق شد صاحب این عطر را بشناسد.چشم باز کرد و دنبال کسی گشت.چشمانش چرخید و چرخید تا روی قامت بلند کنار در ایستاد.-کیو- این اسم چندین بار در گوشش اکو شد.
باز تار میدید اما نه در حدی که متوجه حرکات مرد نشود.همراه کسی سمتش امد.بادیدن روپوش سفید به خوبی میتوانست تشخیص دهد,دکتر بود.دست سرد و زمخت دکتر را روی پوست صورت و چشمهایش حس میکرد،هر از گاهی نوری در چشمانش می انداخت
-خب,مرد جوان بهوش اومدی؟
دهانش خشک بود,بسختی میتوانست حرف بزند.طعم تلخی در دهانش پیچیده بود: چرا اینجام؟
دکتر خونسردانه برایش توضیح داد: -تصادف وحشتناکی داشتی,طبیعیه اینطور گیج باشی!چی بیاد داری؟
-کیو!
-این اسم کیه؟
-کیو؟ نمیدونم
پزشک نگاهی به پرونده فلزی پایین تخت انداخت و وضعیت بیمار را چک کرد و متوجه افسر جوان نشد که با شنیدن این لفظ و صدا به خودش لرزید و بخاطر همین لرز دستانش را مشت کرد.این اسم،اسمی نبود که شانسی تکرار شود یا جور دربیاید،نه توی این وضعیت..
چشمان مشکی و خسته بیمار,چقدر زیبا بود!اولین باری بود که افسر جوان بدون در نظر گرفتن منطق و طرف,با احساسش فکر میکرد.صدایش را صاف کرد :
-اسمت رو بیاد داری؟
صدایش ضعیف بنظر میرسید و خستگیش را میشد تشخیص داد.انگار از ته چاه صحبت میکرد:
-سونگمین!
-فامیلیت؟
-لی
لی سونگمین!چقدر این اسم اشنا بود!قبلا این اسم و فامیلی را شنیده بود.پزشک به سوالاتش ادامه داد و بعد از یاداشت هایی ان دو را تنها گذاشت.افسر جوان معذب زیر نگاه های مشکی و خمار بیمارش,روی صندلی نشست.هنوز هم کنجکاو بود و سوال داشت.دلش میخواست به نظریه خودش برسد،دلش میخواست بداند این پسر بیگناه بود:
-میدونی چی شد که تصادف کردی؟
-کیو!
-منظورت چیه؟
-من..بخاطر اون تصادف کردم,میخواستم جونشو نجات بدم
-از کجا میدونی؟
-یادمه!قلبم از ترس روی هزار میزد!میترسیدم به موقع نجاتش ندم,من احساساتمو بیاد دارم
-چرا باید نجاتش میدادی؟
-چرا باید به شما بگم؟
-چون من یه افسر پلیسم
-دلیل نمیشه اسرارمو بهتون بگم
-چون من کیو رو میشناسم
-و؟
-و میخوام بدونم چرا باید نجاتش میدادی؟
-ساده اس!چون عاشقشم
افسر جوان گیج نگاهی به بیمار انداخت.مطمئنا هذیان میگفت! مطمئنا هذیان میگفت! مطمئنا هذیان میگفت!این جمله بارها و بارها در مغزش اکو شد.عاشقش بود؟ چه معنی ای میداد؟ اصلا چطور میشد عاشقش باشد؟ لبش را گزید،نگاهش گیج بود و برندگی همیشه را نداشت
-تو اینا رو بیاد داری؟و زندگی و هویتتو نه؟
-مگه قلب هم مثل مغز فراموشی میگیره؟من یادمه!که این اسم هربار به گوشم بخوره قلبم با تموم جونش میزنه,لبخند رو لبام میاد,من یادمه این اسم قلب منو اروم میکنه
دستی که سرم در ان فرو رفته بود را بالا اورد و روی سرش گذاشت.درد بدی سلول های مغزش را از کار می انداخت.انگار مغزش سوزن سوزن میشد.چشمانش را از درد روی هم فشرد و آخی زیرلب گفت.
-سرم درد میکنه!
-به خودت فشار نیار,کم کم یادت میاد,هرچی دیرتربهتر
-چرا؟
-استراحت کن,من همینجام تا دوباره بیدار شی
افسر جوان درحالی که حرفش را بدون لبخند و با لحن جدی و خشکی تمام میکرد از تخت فاصله گرفت و دور شد.کمی باید فکر میکرد،این مکالمه اصلا طبق انتظارش پیش نزفت،بیشتر شکه اش کرده بود.اولین باری بود در دوران کاریش به همچین چیزی برمیخورد و همین شکه اش کرده بود.


هیوکجه ماژیک قرمزی که بین انگشتانش گرفته بود را سمتی پرتاب کرد و فریاد بلندی زد.کلافه شده بود.این مسئله حل نمیشد.نگاه گیجش را به تخته پر از نوشته دوخت و یکبار دیگر تخته را نگاه کرد.همه چیز بهم ربط داشت و در عین حال ربطی نداشت و چیزی دستشان را نمیگرفت.چند ماه قبل تا از دست دادن کیوهیون هم پیش رفته بودند اما چیزی جز یه جسد بیهوش روی تخت بیمارستان دستشان را نگرفته بود.چند تقه ای به در اتاقش خورد
-بله!
در باز شد و افسر ارشد تحقیقات وارد اتاق شد.لباس فرم ابی رنگش مرتب وبدون چروک بنظر میرسید.پرونده ای زیر بغلش زده بود و جدی تر از همیشه بنظر میرسید.
-فرمانده لی,چی شما رو به اتاق من کشونده؟
-باید اطلاعاتی که تکمیل شده رو تحویل بدم!
-اطلاعات؟
-بله,در مورد اون شبی که کمیسر چو مورد سوقصد قرار گرفت,علاوه بر ماشین ابی رنگ مظنون مورد نظر,روی بدنه ی ماشین ابی رنگ ,رنگ هایی غیر رنگ خود ماشین پیدا کردیم
ابرویی بالا انداخت و به صندلی اشاره کرد:
-جالب شد!بشین فرمانده لی
-ممنون
خودش هم روی صندلی روبرویش نشست:خب؟
-شواهد نشون دهنده ی اینه که اون رنگا بخاطر سایش بدنه ماشین دیگه ای به اون ماشین بوجود اومده,انگار درگیری یا همچین چیزی بوده,اون خراش و رنگ ها تازه ان و مربوط به گذشته نیستن
دستانش را درهم قفل کرد و روی لبانش فشرد.بازهم که ی گمشده ای وجود داشت.نگاهی به چشمان گودرفته وخسته افسر مقابلش انداخت.موهایش را کوتاه کرده بود و رنگ آبی روی موهایش گذاشته بود.حتما بخاطر ماموریت جدیدش بود.و چقدر بهش میامد.صورتش را بیشتر نشان میداد.دلش میخواست دست لای موهایش کند و بهمشان بریزد.
-بهت میاد لی!
نگاه خسته ی فرمانده لی,رویش نشست و لبخند مرده ای تحویلش داد:خیلی ها بهم گفتن
سرش را تکان داد:میدونی هنوزم…
-نمیخوام بدونم سربازرس لی
لالش کرد.هیچ نگذاشت حرفش رابزند.شاید ریشه مشکلشان همین بود.این فرمانده لعنتی نمیدانست بدون او خوابش نمیبرد.نمی دانست که هر شب روی تخت او میخوابد.نمیدانست بعد از رفتنش تنگ ماهی را در سالن گذاشته بود و مرتب بجای او,غذایش میداد.بارها به گذشته نگاه کرده بود و دلیل ناراحتی و رفتن او را نفهمیده بود.کند و کاو گذشته هیچ جوابی جز گیجی بیشتر به او نداده بود.هرچه بیشتر کند و کاو میکرد ،بیشتر به بن بست میرسید.
-میتونم برم؟تمام چیزایی رو که باید,گفتم
-چرا نخواستی یجا نفس بکشیم؟
-بذار به حساب دل زدگی سربازرس لی,از اولم میدونستی همچین ادمی نیستم که پات بمونم
انگار تمایل نداشت این بحث را شروع کند اما هیوک برعکس او میخواست بداند.مصر بود -اما من باور کردم که بهم وابسته شدی و میخوای مال من باشی!
-باورت رو شکستم؟سربازرس نباید همچین چیزی رو باور میکردی
چه بیرحمانه حرف میزد و همین او را عصبی میکرد.اصلا حرف هایش برای او اهمیتی نداشت-تو..
-واقعا همچین ادمی هستی؟انقدر به گذشته ها و ادما و خاطرات چنگ میزنی؟بفهم زمان میگذره!هرچیزی موندنی نیست,حتی کسی که عاشقشی
-فکر میکردم منو بشناسی فرمانده لی اما انگار نمیشناسی,به ادامه حرفامون نیازی نیست میتونی بری
فرمانده از جایش بلند شد.پاهایش را به حالت نظامی بهم کوبید و بدون حرف اضافه ای از اتاق خارج شد.هیوکجه نگاهش را از دربسته گرفت و به صندلی خالی روبرویش داد.چرا نمیتوانست او را غل و زنجیر کند و جلوی سرکشیش را بگیرد؟ چیزی که او میخواست رابطه ای فیزیکی بود و سربازرس جوان دنبال چیز دیگری بود.چطور باید این خواسته ی او را تغییر میداد؟
عقب نمیکشید.تسلیم شدن نمیدانست!اگر قرار بود اینطور باشد حتما اوضاع را به نفع خودش تغییر میداد.سربازرس لی تا الان پرونده غیرمختومه یا بازی در پرونده کاریش نداشت.نمیخواست پرونده ی شکست خورده ای در زندگی عاطفیش داشته باشد.مطمئنا فرمانده لی را به خانه سازمانی دونفره اشان برمیگرداند.باز صبح ها زودتر از خواب بیدار میشد و به صورت غرق در خوابش که روی بازویش بود خیره بود و شاید هم با بوسه های قشنگی روی لبان باریک صورتیش بیدارش میکرد.بازهم هردو باهم شب ها تا صبح در خیابان ها قدم میزدند و پیاده روی میکردند،غذاهای مختلف رستوران ها را امتحان میکردند،شاید گاهی موقع زمستان هم باهم بزف بازی میکردند.حتی بازهم میتوانستند موقع دیدن فوتبال سوجو و مرغ سرخ شده بخورند و سر بال هایش دعوا کنند یا بخاطر تیم هایشان برای هم کری بخوانند.بازهم میتوانستند …..خیلی چیزها بود که میخواست دوباره با او امتحان کند،فقط با او،چون همه ی اینکارها مخصوص خودشان بود
از صندلیش بلند شد و بیسکویتی از ظرف روی میز برداشت و داخل دهانش چپاند.دستانش را پشت گردنش به هم گره زد و دوباره به تخت پرشده خیره شد.ارام ارام بیسکوییتش را میجوید.بیشتر حواسش پیش فرمانده سرکش تحقیقات بود و کمتر روی پیدا کردن راه برای پرونده تمرکز میکرد.
تلفن روی میزش که زنگ خورد از جا پرید.چشم غره ای به تلفن مربعی سفید رنگ,رفت و بعد گوشی را بین انگشتان کشیده اش گرفت:بله؟
-هیوک یه افسر بفرست بیمارستان برای مراقبت,نیروی کمکی لازمه,اون بهوش اومده,دارم میرم خونه,جه هی منتظرمه!
-بهوش اومده؟کی؟
-صبح بهوش اومده,تا الان پیشش بودم اما اون خسته تر از چیزی بود که بتونه کمکی به حل پرونده بکنه,انگار حافظش از دست رفته
-لعنتی داره وانمود میکنه
-بس کن هیوک!چرا انقدر میخوای اثبات کنی اون ربطی به این پرونده داره؟من اصلا مثل تو فکر نمیکنم
-تو غلط میکنی,اون همون شب داشت جونتو میگرفت و حالا خودشو زده به نفهمیدن,باور میکنی؟
-هیوک من الان خسته تر از چیزیم که باتو بحث کنم,سرم شدیدا درد میکنه,فقط سریعتر نیروی محافظتی بفرست بیمارستان,ممکنه بخوان بهش اسیب بزنن,فردا تو اداره میبینمت
-خیلی خب هرطور تو بخوای,میفرستم کمیسر چو

Print Friendly, PDF & Email


12 Responses

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *