108 بازدید

فن فیکشن WAR OF HEARTS-01

و اما رسیدیم به قسمت اول این فیک شذاب

با حضور افتخاری کاپل مالک (مگنس و الک)

توجه کنید که من هنوز سر حرفم هست.. روند نظرا همین باشه رمزی میشه

گله نکین بعدش ازم

لاب یو آل heart

 

قسمت اول… شروع

  • سونگمین بیداری ؟

با صدای خانم جونز خمیازه ای کشیدم و سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و بلند جوری که صدام به طبقه پایین برسه گفتم : بله خانم جونز .

  • مدرسه ات دیر شد .

نیم نگاهی به ساعت کردم و بعد پتوم رو کنار زدم و به سمت پنجره اتاقم رفتم . اتاقم کوچیک بود و جز یه تخت و یه میز کوچیک چیز زیادی نداشت ولی یه پنجره رو به حیاط پشتی خونه داشت . جایی که خانم جونز اونجا رو تبدیل به یه باغچه فوق العاده کرده بود و یه منظر زیبا برای شروع صبحها بهم میداد .

از پنجره به بیرون و اون گلها زل زدم و لبخند به لبم اومد.

لباس هام رو که شب قبل مرتب به در اتاق آویز کرده بودم پوشیدم . توی مدرسه هیچ فرمی مطرح نبود و همین باعث زیاد رویی عده ای توی لباس پوشیدن می شد ولی من همیشه به یه تیپ ساده شلوار جین و یه پلیور راضی بودم .

از پله ها پایین اومدم و به آشپزخونه رفتم . خانم جونز صبحانه مختصری آماده کرده بود و یه مقدار پول برای ناهار روی میز گذاشته بود . لیوان شیر رو سر کشیدم و پول رو برداشتم .

  • ممنون خانم جونز .

سرش رو از روزنامه بیرون نیاورد و همونطور که روزنامه میخوند دستی تکون داد .

از خونه بیرون زدم و مسیری که تا ندرسه داشتم رو به فکر کردن گذروندم . من با بقیه فرق دارم . توی آمریکا متولد شدم و شهروند امریکا محسوب میشم ولی کره ای اصل هستم . چهره آسیایم منو از بقیه متفاوت کرده .

پدر و مادرم رو توی چهارده سالگی از دست دادم . از اون وقت تا حالا با سرپرست موقتی که دولت امریکا برام انتخاب می کنه زندگی میکنم . هفته ای ۱۵۷ دلار بابت مراقبت از من به سرپرستم میدهند . تقریبا تا حالا سه تا سرپرست موقت داشتم ولی بی شک خانم جونز یکی از بهترین ها بود . زن مهربونیه . همسرش چند سال پیش بخاطر سرطان مرد و از اونجایی که هیچ بچه ای نداشت تصیمیم گرفت تبدیل به یه سرپرست موقت شه . چهره زیبایی نداره گرد پیری کاملا روی صورت و موهاش پیداست . گاهی فراموشی های کوتاه می گیره ولی خیلی تمیزه و وسواس داره . در کل اون بین سه سرپرست قبلی من بهتر از بقیه است .

من منتظر ۱۸ سالگیم هستم … زمانی که رسما توی امریکا یه بزرگسال محسوب شم و بتونم برم کره . جای که حداقل مردمش شبیه من هستند.

با دیدن ساختمون مدرسه از فکرم بیرون اومدم . اطراف رو نگاه کردم و خیلی زود اشلی رو دیدم . دست تکون دادم تا اون رو متوجه خودم کنم .

اشلی با دیدنم به سمتم دوید . خیلی کوتاه بغلم کرد . تنها دوست من توی مدرسه امریکایی بود . ازم بزرگه تره و اگه کره ای متوجه می شد احتمالا نونا صداش میکردم . اون تنها کسیه که به تفاوت نژادیمون اهمیتی نمی ده و یه دوست خیلی خوبه .

  • هی سونگمین چطوری ؟

شونه بالا انداختم : مثل همیشه .

خندید و شونه به شونه هم به سمت کلاس حرکت کردیم . توی راه رو بیشتر پسرها بهش نگاه میکردند و چیزی میگفتند . اون خوشگل بود . خوش اندام بود و هر چیزی رو برای یه دوست دختر نمونه بودن داشت .

اما اشلی بهشون اهمیتی نمی داد . تنها پسری که در حال حاضر اشلی باهاش حرف میزد من بودم و بهتر از بقیه هم دلیلش رو می دونستم .

به محض ورود به کلاس نگاهم ناخوداگاه به سمت راست میز سوم کشیده شد .

بودش . مثل همیشه سر جاش نشسته بود. همون لحظه سرش رو بلند کرد و نیم نگاهی بهم انداخت و بعد سرش رو دوباره زیر انداخت .

آه کشیدم و سر جام نشستم . یه ردیف عقب تر از اون . جایی که می تونستم خیلی راحت و مثل همیشه به اون خیره شم .

دفترش جلوی روش بود و روش خط میکشید . اوایل فکر می کردم توی اون دفتر نقاشی می کنه ولی بعد متوجه شدم اینطور نیست . الان گاهی فکر می کنم توی دفترش جملاتی رو یادداشت میکنه اما اصلا اینطور نیست . اون فقط به خط خطی کردن علاقه دارد .

اشلی روی میز من نشسته بود و تند تند درباره چیزی حرف میزد. بالاخره نگاهم رو از اون گرفتم و به اشلی دادم. تازه متوجه شدم داره درباره خرابکاری جدید گربه اش حرف میزنه و این منو به خنده انداخت . خندیدم و همون لحظه سرم به سمتش چرخید . نمی دونم چرا به اون سمت چرخیدم ولی دیدم که سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد . خیلی کوتاه و بعد دوباره سرش رو پایین انداخت و حاضرم قسم بخورم که لبخند زد. چیزی که ازش بعید بود . واقعا بود. اون عجیب بود و لبخندش عجیب تر و من همیشه نگاهم روی اون بود اینم عجیب بود . خوب شاید هم عجیب نباشه وقتی یه همکلاسی عجیب دارید مطمئنا بهش جذب می شید اینطور نیست ؟

تایم کلاس خسته کننده بود . تاریخ آمریکا برای هیچ جذابیتی نداشت نه تا وقتی می خواستم این کشور رو ترک کنم . بیشتر تایم کلاس رو با چشم باز خواب بودم و وقتی کلاس تمام شد با خوشحالی بلند شدم و با اشلی به سمت ناهار خوری رفتیم .

اشلی خیلی سریع یه مجله رو بیرون آورد و همزمان با خوردن شروع به خوندنش کرد . اون طرفدار مطالعه توی وقت های مرده بود . اصطلاحی که خودش اختراع کرده بود و من مطمئنم بودم چنین کلمه ای توی فرهنگ لغت وجود نداره .

برای همین توی سکوت غذام رو می خوردم و فقط گاهی نگاهی به مجله اشلی می انداختم تا ببینم چی اون رو اینقدر جذب میکنه .

با حس کسی کنارمون هردومون همزمان سرمون رو بالا اوردیم .

کاوبوس من بود . یه دختر با موهای قرمز و لباس کاملا باز به حالت بدی روی صندلی جلوی ما نشست. تمام پاهاش و البته سینه اش مشخص بود . گوشش چهار جفت گوشواره داشت و من تعجب میکردم چطور دردی رو حس نمیکرد . آدامس توی دهنش رو ترکوند و با زبون اون رو از دور لبش پاک کرد .

خم شد و توی چشم های من خیره شد

_ چطوری عروسک چینی ؟

گفتم که کابوسمه . عروسک چینی ؟ این لقبی بود که اون بهم داده بود . مطمئنم یه روز به جرم نژادپرستی دستگیر میشه البته اگه چنین چیزی جرم باشه . خیلی آروم زمزمه کردم

  • من کره ایم .
  • فرقی نداره در هر صورت همتون چشم بادومی هستید

حواسش به اشلی جمع شد . مجله اشلی رو از زیر دستش بیرون کشید و نگاهش کرد. وقتی موضوع علمی مجله رو دید نچی کرد و پرتش کرد اون سمت. مجله خیلی دور تر از میز ما روی زمین فرود اومد .

اشلی با عصابیت خواست چیزی بگه که دستش رو گرفتم و با سر رد کردم . بلند شدم و مجله رو برداشتم و سر میز برگشتم . اشلی خیلی سریع اون رو توی کیفش برگردوند .

دوباره بهم نگاه کرد : نگفتی چطوری ؟

خیلی دلم میخواست آه بکشم .

  • از اینکه نگران حالمی ممنون ملیسا

خیلی بی حوصله زمزمه کردم . فقط می خواستم بره . اشلی به نفرت بهش نگاه میکرد و مطمئن بودم اگه ملیسا همون لحظه نره یه دعوای حسابی دخترونه راه می افته

کیفش رو بالا اورد و پاکتی رو ازش بیرون کشید و بعد برگه ای روی میز گذاشت : کارت دعوت واسه تو کوچولو .

و یکی هم جلوی اشلی گذاشت . اشلی بدون توجه به دعوت نامه به ملیسا چشم غره رفت .

نگاهی به کارت دعوت دست ساز کردم . یه کارت که کاملا با شخصیتش می خوند . مهمونی های ملیسا زبانزد مدرسه بود اون هر چند وقت یکبار از نبود پدر و مادرش استفاده می کرد و مهمونی می گرفت ولی ..

_ قبلا منو دعوت نمیکردی

_ میدونی عروسک های چینی جدیدا سرگرم کننده شدن. میخوام یکم سرگرم شم .

خندید و بالاخره از پشت میز بلند شد و با قدم های بلند ازمون دور شد . اشلی بالاخره دست از چشم غره رفتن برداشت و با اخم زمزمه کرد : چندش آور .

خندیدم : حرص نخور دختر .

بهم نگاه کرد : خدایا باورم نمیشه رسما گفت میخواد مسخره ات کنه.

دعوت نامه رو برداشتم و توی کیفم گذاشت : به حرفهاش توجه نکن .

ظرف غذا رو برداشتم و با خودم بردم. اشلی با تعجب دنبالم اومد و گفت: دعوت نامه رو چرا برداشتی ؟

  • چون بدون اون نمی تونم برم .

برای یه لحظه جوری بهم نگاه کرد که انگار دیوونه شدم : دیوونه شدی نمی فهمی میخواد اذیتت کنه ؟

سینی رو تحویل دادم و به سمت سالن حرکت کردیم .

  • دست بردار اشلی …. حتی اگه نرم اذیتم میکنه . من میرم و چیزی برای مسخره کردن بهش نمی دم.

جلوی در کمدم ایستادم . اشلی به کمد تکیه زد و با نگاه عصبی بهم خیره شد : اوه جدی سونگمین … پس بزار بهت بگم من اگه ملیسا باشم دلیل اولی که برای مسخره کردنت دارم اینه که تو همراه نداری .

می دونستم این چیزها رو برای خودم میگه . مطمئنا توی اون مهمونی بهم خوش نمی گذشت ولی قبل از هیجده سالگی و رفتن از این کشور میخوام همه چیز رو امتحان کنم . ملیسا شاید آدم مزخرفی باشه ولی یه مهمونی قطعا یه چیز خوبه . یعنی اینطوری فکر میکنم .

_ همراه داشتن سخت نیست فقط باید از یکی بخوام

چشم هاش رو چرخوند .

_ دقیقا کی؟

_ نمی دونم یکی مثله…

دست از کلنجار رفتن با قفل کمدم برداشتم و به اطراف نگاه کردم و اولین نفری که به نظرم آشنا اومد رو اسم بردم .

_ جکسون چطوره ؟

چهره اشلی به شدت تغییر کرد و خیلی سریع اخم کرد . با شونه اش ضربه ای بهم زد و ازم دور شد . با دیدن دور شدن اشلی آه کشیدم و دنبالش رفتم .

جکسون دوست پسر قبلی اشلی بود. خیلی وقت نیست که به هم زدن ولی هنوز احساسی بینشون هشت . از نگاهشون به هم مشخص بود. نباید پای اون رو وسط می کشیدم نه وقتی می دونستم اشلی چقدر نسبت به جکسون حساسه .

( اشلی و جکسون )

بهش رسیدم و بازوش رو نگه داشتم و مجبورش کردم بهم نگاه کنه : معذرت میخوام اون اولین کسی بود که به ذهنم اومد…. شوخی کردم خوب …

به چشم هام نگاه کرد و بعد اخمش رو باز کرد . احتمالا متوجه شد زیادی واکنش نشون داده . پوفی کرد و سر تکون داد و هر دو به سمت کلاس بعدی حرکت کردیم .

  • به هر حال سونگمین اگه واقعا می خوای به اون مهمونی برید باید یکی رو پیدا کنی .

سعی کردم نگرانیش رو درک کنم پس لبخند زدم و همزمان وارد کلاس شدیم .

  • نگران نباش یکی رو پیدا میکنم … یکی مثل اومممم

زیر چشمی اطراف رو نگاه کردم و با دیدن اون ناخواسته اسمش رو گفتم : کیوهیون .

اشلی ناگهانی ایستاد و با تعجب پرسید: کی؟ کیوهیون؟ داری شوخی میکنی همون یارو ساکته؟

بی اختیار اسم اون رو آوردم ولی الان که فکر میکنم انتخاب بدی نیست . پس شونه بالا انداختم و با سر تایید کردم .

  • این یه شوخیه دیگه است ؟ چرا اون ؟

یا تعجب پرسید .

  • خودت جواب دادی اون ساکته.

جوری بهم نگاه کرد انگار دیونه شدم. البته زیاد حساب نیست اغلب موارد نگاه اشلی به من اینطوریه .

  • بی خیال اشلی چرا اینطوری نگاه میکنی ؟ تو که بهتر از بقیه میدونی تمایل من چطوره ؟

روی صندلی نشستم و زیر چشمی به کیوهیون نگاه کردم که سرش به دفترش بند بود .

اشلی برای چند دقیقه ایستاده بهم خیره شد و بعد روی صندلی جلوی نشست و به سمتم برگشت و با لحنی که به شدت آروم شده بود زمزمه کرد : به پسر بودنش کار ندارم سونگمین … اون با کسی حرف نمیزنه چطور میخوای مجبورش کنی باهات به مهمونی بیاد.

می دونم همه اینها رو میدونم ولی یه چیزی بهم میگفت اون قبول میکنه .

_ راضیش میکنم ….

سعی کردم بحث رو عوض کنم پس با خنده گفتم : بهتره تو هم به فکر همراه باشی چون تو هم باید بیای.

چیزی نگفت و توی فکر رفت . می دونستم داره به همراه فکر میکنه . نگاهم دوباره سمت کیوهیون کشیده شد . سال قبل به مدرسه ما اومد. پسر ساکتی بود. علیرغم آسیایی بودن چهره جذابی داشت . موهای خاکستری رنگ عجیبی داشت . احتمالا رنگ کرده بود . پوستش سفید و یکدسته بود و چشمهاش خیلی خیلی گیرا بود . وقتی شروع به حرف زدن کرد صداش همه رو شگفت زده کرد . خیلی خوب انگلیسی حرف نمیزد و کمی لحظه داشت ولی این یه جوری بامزه بود . به هر حال توجه همه رو خیلی زود جلب کرد.

خیلی از دخترها بهش پیشنهاد دوستی دادند ولی قبول نکرد . و کم کم شایعه های پشت سرش درست شد . چیزهایی مثل اینکه اون به پسرها تمایل داره .

و اینبار چندتا پسرهای هومو مدرسه سراغش رفتند و بهش پیشنهاد دادند و اینبار هم همه رو رد کرد.

خیلی ساکت و گوشه گیر بودنش باعث شد کم کم از نگاه جمع دور بشه و همه ازش ناامید شدن . منظور اینه هرچقدر هم جذاب و خواستنی باشه تا وقتی نخواد کسی نمی تونه کاری کنه . پس بی خیالش شدند .

خوب اعتراف میکنم که منم جز کسایی بودم که ازش خوشش اومد یعنی هنوز هم ازش خوشم می یاد ولی هیچ وقت جلو نرفتم . از ترس رد شدن نیست در واقع اونقدر شهامت ندارم که برم جلو .

من واقعا به کیوهیون احساس نزدیکی میکردم . خیلی چیزها بینمون مشترک بود. هر دو کره ای بودیم و من می دونستم اون هم والدینی نداره و تحت سرپرستی یکی از اقوامش بود. گوشه گیری کیوهیون به حساب غمگین و افسرده بودنش گذاشته شده بود . انگا اون هم مثل من یه پیله دور خودش کشیده بود . یه خط قرمز که کسی بهمون نزدیک نشه . البته برای من اشلی خیلی وقت بود از این خط گذشته بود .

اخرین ساعت فقط فکر کردم که چطور ازش درخواست کنم و گذر زمان رو متوجه نشدم . به محض شنیدن زنگ ، سریع از جا بلند شدم . دستی برای اشلی تکون دادم و به سمت کیوهیون که خیلی زودتر از کلاس بیرون زده بود دویدم .

بالاخره جلوی در خروجی مدرسه بهش رسیدم و صداش زدم : کیوهیون میشه باهات حرف بزنم؟

تو خودش بود و در حالی که به زمین زل زده بود راه می رفت . با شنیدن صدام سرعتش رو کم کرد و سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد. فکر کنم برای اولین بار چشم هاش رو دیدم.

سیاه بود و به اندازه اقیانوس عمق داشت. هیچوقت به چشمهاش دقت نکردم .

زمزمه اش به گوشم رسید : با من ؟

آی دهنم رو قورت دادم و یه قدم بهش نزدیک شدم و با سر تایید کردم. خوب شجاعت اولیه رفته بود و حالا یه بی حسی خاص توی بدنم بود و قلبی که بی مهابا میزد .

برای پیشیمونی دیر بود . یا حالا یا هیچ وقت : میشه … تا یه جایی هم مسیر هستیم میشه راه بریم ؟

برای چند ثانیه سکوت کرد و وقتی مطمئن بودم رد میکنه خیلی ساده قبول کرد و به کره ای گفت : البته

  • پس بریم .

اون کره ای گفت و منم کره ای جوابش رو دادم . هنوز توی چشم هاش خیره بودم و قسم میخورم دیدم چشم هاش درخشید. یه چیز خاص توی چشم هاش دیدم که باعث شد امیدوار باشم . اون قبول کرده بود باهم راه بیریم و باهام به زبون مادریم صحبت کرده بود اینا نشونه خوبی بود .

راه افتادیم. سعی کردم فکرم رو منسجم کنم تا بتونم یه جمله خوب پیدا کنم ولی فکر کنم خیلی ساکت موندم . ذهن قفل کرده بود و هیچ چیزی به اندازه کافی خوب نبود .

تقریبا به آخر مسیر رسیدیم . لعنتی باید حرف بزنم . بی خیال برنامه ریزی. تمام توانم رو جمع کردم و پرسیدم: میخوام ازت یه درخواستی کنم کیوهیون

سرش رو به سمت من چرخوند و بهم نگاه کرد . منتظر بهم زل زد .

قلبم تند تند میزد . کف دستم عرق کرده بود و مطمئن بودم تا چند لحظه دیگه زانو هام به لرزه می افته . من کی اینقدر شجاع شدم ؟ اگه ردم کنه چی ؟ اصلا چرا میخوام به این مهمونی کوفتی برم ؟ باید بی خیالش می شدم . من چطور باید ازش بخوام . شاید اصلا شایعه ها غلط باشه . خدای من سونگمین چرا اینقدر احمقانه رفتار میکنی حرفت رو بزن نهایتا ردت میکنه .

با فکر لبم رو گزیدم و برای اولین بار سرم رو زیر انداختم : من امشب به یه مهمونی دعوت شدم و ازت میخوام به عنوان همراهم بیای.

باورم نمیشه بالاخره گفتم. قلبم تندتر زد . الان منو رد می کنه می دونم. چشم هام رو بهم فشردم . قدم هاش متوقف شد . منم ایستادم . جرات نداشتم سرم رو بالا بیارم و توی چشم هاش نگاه کنم . حالا که قراره ردم کنه بهتره بهش نگاه نکنم . چون وقتی توی چشمم نگاه می کنه و میگه نه نمی دونم بعدش چه واکنشی نشون میدم .

  • سونگمین .

وقتی صدام کرد تمام تفکراتم پودر شد . با بهت سر بلند کردم و بهش نگاه کردم. اون اولین کسی بعد از پدر و مادرم بود که اسمم رو درست و بدون لهجه احمقانه کره ای صدا میکرد .

  • کی بیام دنبالت ؟

زمان برای یه لحظه متوقف شد حس کردم قلبم نمیزنه. صب کن ببینم اون … اون قبول کرد؟ واقعا؟ اوه خدایا باورم نمیشه اون قبول کرد ؟ همینقدر ساده ؟ دارم خواب می بینم مگه نه ؟

نگاه منتظرش رو دیدم و همونطور که با بهت بهش زل زده بودم زمزمه کردم :

_ ساعت هشت شروع مهمونیه.

کوله اش رو جا به جا کرد و حرکت کرد . برگشت و از روی شونه اش بهم نگاه کرد و گفت :

_ آدرست رو برام بفرست ساعت هفت می یام دنبالت

خواب نبود . قطعا نبود . نشگونی از خودم گرفتم . من بیدارم و کیوهیون قبول کرده بود . از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم. برای همین شروع به دویدن کردن و به خونه رسیدم. لبخند از روی لبم جدا نمیشد اون گفت باهام میاد . هنوز برام سخت بود . توی اتاقم دوید و سریع شماره اشلی رو گرفتم اون بهم میگفت که خواب نیست .

  • چی شده سونگمین ؟
  • اشلی اون قبول کرد.

برای یه لحظه هیچی نگفت و حرفم رو تحلیل کرد و بعد بلند جیغ زد : کیوهیون؟ واقعااااااا ؟ باورم نمیشه واقعا؟

_ اره … منم باورم نمیشه .

خندید : لعنتی خیلی خوش شانسی .

لبم رو گزیدم تا بلند زیر خنده نزنم : تو چیکار کردی؟

صداش کمی بی حال شد: یکی رو پیدا کردم ساعت شش می یام پیشت آماده شیم.

خیلی بی مقدمه زمزمه کرد . فکر کنم زیاد بحث مورد علاقه اش نبود . شاید نباید اصرار میکردم به این مهمونی بیاد . هنوز روحیه اش بخاطر جکسون بد بود .

تلفن رو روی تخت گذاشتم و برگشتم تا لباسم رو در بیارم که با دیدن خانم جونز جا خوردم . لبخند زد و داخل اومد: می بینم بلاخره می خوای به مهمونی مدارس بری.

با سر تایید کردم: فکر کنم سال آخر دیگه باید شرکت کنم.

روی تختم نشست :خیلی خوبه سونگمین. اوه راستی چی می پوشی؟

شونه بالا انداختم. هنوز نمی دونستم . احتمالا باید بزارم اشلی انتخاب کنه اون سلیقه اش بهتره و خوب بیشتر می دونه چی توی این مهمونی ها مناسب تره .

خانم جونز خندید و گفت: حتما سفید بپوش بهت می یاد.

ساعت شش اشلی خونه ما بود. خودش کاملا آماده بود. لباس آبی خوش رنگی پوشیده بود موهاش به طرز ماهرانه ای روی سرش مرتب بود و حسابی زیبا به نظر می اومد. من همیشه اون رو تحسین میکنم . اون دختر بی نظیره . شاید اگه می تونستم از یه دختر خوشم بیاد عاشقش میشدم .

اول کار خودش رو تمام کرد و بعد من رو روی صندلی نشوند. بعد از تهدید کردنم به اینکه اگه تکون بخورم می کشم ، شروع به ور رفتن به موهام کرد. اونها رو به سمت بالا حالت داد . هیچ اینه ای نزدیکم نبود پس منتظر موندم تا کارش رو تمام کنه .

یه تی شرت سفید پوشیدم و روش یه کت چرم مشکی پوشیدم. این چیزی بود که به کمک اشلی ، متخصص مد ، انتخاب کردم و باید بگم واقعا خوب بود . برای اولین بار در عین سادگی به نظر جذاب می رسیدم . فکر کنم دارم عاشق خودم میشم .

ساعت یه ربع به هفت بود که زنگ در خونه رو زدن . با اشلی از پله ها پایین اومدیم و به در خونه زل زدیم . خانم جونز در رو باز کرد . با دیدن کسی که دم در بود چشم هام گرد شد . برگشتم و با تعجب به اشلی نگاه کردم. حال خودش هم زیاد جالب نبود . فکر کنم خودش الان فهمیده بود کار احمقانه ای کرده . اخه مایک هم شد همراه ؟ اون پسر عوضی ترین پسر مدرسه بود . سال گذشته بخاطر اینکه تقریبا به یه دختر توی دستشویی تجاوز کرده بود برای یه ماه تعلیق شده بود .

_ جدی اشلی ؟ از بین این همه آدم باید مایک رو انتخاب کنی ؟ جکسون ازش متنفره اشلی

لبش رو گزید و گفت: میدونم …. میخوام حرصش بدم.

آروم پایین رفت . خانم جونز با لبخند پالتوی بلند مشکیش رو بهش داد . بعد از تشکر بازوی مایک رو گرفت و از خونه خارج شد. اخرین نگاهش کاملا درمونده بود . دختره کله خر ،خودش هم از مایک خوشش نمی یاد.

آهی کشیدم برگشتم تا کمی اتاق رو تمیز کنم. با شنیدن صدای در وسط راه برگشتم . خانم جونز داشت با کیوهیون حرف می زد. با دیدن کیوهیون نفس کشیدن یادم رفت. یه دست سیاه پوشیده بود . صورتش توی تاریک شب سفید تر از همیشه به نظر می رسید و لبهاش می درخشید . موهای خاکستری رنگش روی پیشونیش ریخته شده بود و … خدای من نفس کشیدن چطور بود ؟

Print Friendly, PDF & Email


13 Responses

  1. سلام. با دیدن اسم مگنس و الک (ملک) کنجکاو شدم فیکتو بخونم زوج مورد علاقه منن.
    پارت اول خوب بود و قلمتو دوست داشتم. موفق باشی!
    منم میرم سراغ ادهمه فیک

  2. سلام. با دیدن اسم مگنس و الک کجنکاو شدم فیکتو بخونم. چون زوج اصلیو نمیشناسم. البته اسم کاپلش ملکه نه مالک.
    پارت اول خیلی خوب بود و قلمتو دوست داشتم. موفق باشی. منم برم ادامه فیکتو بخونم

  3. خیلی خوب بووووووووووود ♡_♡
    ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
    میگم میشه ی عکسی چیزی ازین شخصیتاش بزاری ببینم چ شکلین•-•
    هیچکدومو نمیشناسم :/

  4. وای من خیلی از موضوع وشخصیت پردازی این فیک خوشم اومده کلی باهاش ارتباط برقرار کردم میشه تند تند اپش کنید من بی صبرانه منتظر قسمت بعدم

  5. اولش که خیلی خوب بود. فایتینگ
    مطینم با حوادث جالب و هیجان انگیزی رو به رو خواهیم شد در طول داستان

    من بیشتر منتظر شیچولشم sad

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *