148 بازدید

فن فیکشن WAR OF HEARTS-03 & 04

بعله نوبت جنگ دلهاس ممنون که منتظرش بودین

به جبران این هم تاخیر بابت عید و کارای عید دو قسمت براتون اوردم

داستان و که یادتون نرفته؟؟

بخونین کیف کنید نظرم فراموش نشه لطفتون مستدام

????❤️❣️????

 

 

 

 

 

قسمت سوم….. دوری

 

صبح روز بعد یکی از شادترین روزهای زندگیم بود. وقتی تمام دیشب بهش فکر کردم فهمیدم تنها دلیلی که باعث شد کیوهیون عقب بکشه این بود که نمی خواست زیاده رویی کنه . برای آقای ساکت دیشب هم خیلی بود. ما باهم به جشن رفتیم باهم حرف زدیم باهم وقت گذرونیدم . خیلی چیزها درباره اش فهمیدم و حالا حس میکردم که بهش نزدیکتر شدم . همین هم برای من کافی بود . خیلی آروم میشد پیش رفت . برای شب اول پیشرفت خوبی داشتیم . دوباره با یادآوری اتفاقات شب قبل لبخند به لبم اومد و با خوشحالی غیر قابل وصفی به سمت مدرسه رفتم.

بارسیدن به مدرسه جلوید ر اشلی رو دیدم . برخلاف من اشلی اصلا حالش خوب نبود. به نظر کمی کسل اومد . حالا که فکر می کنم اصلا دیشب ندیدمش . اخمی کردم و ازش پرسیدم چی شده ؟

_ جکسون با لیزی به مهمونی اومده بود.

کمی فین فین کرد و دماغش رو بالا کشید. خیلی کوتاه توضیح داد و آهی کشید .

زیر چشمهاش سیاه شده بود و کاملا مشخص بود کلی گریه کرده . هرکسی نمی دونست من می دونستم اشلی دیونه وار عاشق جکسون بود . حتی وقتی باهاش بهم زد هم نتونست باهاش کنار بیاد .

جلو رفتم و سرش رو توی بغلم گرفتم . خیلی اروم کمرش رو نوازش کردم : اشلی من مطمئنم بین اونها چیزی نیست

با گریه زمزمه کرد : از کجا میگی ؟

شونه هاش رو گرفتم و مجبورش کردم توی چشم هام نگاه کنه تا باور کنه : از اونجایی که هرکس جکسون رو بشناسه قسم می خوره اون عاشق تو بوده و هست.

لبهاش رو آویزون کرد و نگاهش رو ازم دزدید و به اطراف نگاهی کرد و گفت: اون بهم خیانت کرد.

ضربه ارومی به سرش زدم : خودت هم می دونی داری چرت میگی چه خیانتی ؟ اون توی بالماسکه مست بود و کسی که ماسکش شبیه تو بود رو بوسید. این خیانت محسوب نمیشه. به خاطر خدا اون حتی یادش نمی یاد چیکار کرده .

شونه هاش رو بالا انداخت و به سمت کلاس رفت. سری از ناامیدی تکون دادم . اشلی یکدنده ترین آدمی بود که می ضشناختم تا وقتی خودش نمی خواست قبول نمی کرد . پشت سرش وارد کلاس شدم .

بازم مثل همیشه اول چشمم به سمت میز کیوهیون برگشت و اونم مثل همیشه سرش رو بلند کرد نیم نگاهی بهم کرد و دوباره سرش رو زیر انداخت و شروع به خط خطی کردن دفترش کرد.

سر جام موندم. چرا مثل همیشه رفتار کرد؟ بعد دیشب چیزی نباید عوض میشد؟نباید کمی مهربون تر رفتار میکرد؟ جلو می اومد چیزی میگفت یا حداقل یه لبخند می زد؟ چرا اتظار داشتم کمی متفاوت رفتار کنه یا حداقل مثل همیشه نباشه ؟ با همون حال شوکه جلو رفتم و سر جام نشستم .

 

تمام طول کلاس به کیوهیون خیره موندم . کیوهیون خیلی ساکت بود. این حجم از سکوت و گوشه گیری طبیعی نبود. یعنی اینکه منم گوشه گیر بودم و از نظر خودم آدم ساکتی بودم ، منم خانواده ام رو از دست دادم ولی مثل کیوهیون ؟ ااون بیشتر از غمگین تر بودن عجیب به نظر می رسید .

غم دیشبش یادم اومد . چقدر چشم های غمگینش دردناک بود. اون حجم درد توی چشم هاش آدم رو می لرزوند . فکر می کردم بعد دیشب رفتار کیوهیون عوض میشه .

چیزی که مسلم بود این بود که کیوهیون غیر قابل پیش بینی بود . وقتی ازش خواستم باهام به جشن بیاد در عین ناباوری قبول کرد . و حالا امروز وقتی فکر می کردم کمی نزدیکش شدم رفتارش مثل همیشه بود . نمی دونستم آینده من و کیوهیون به کجا می رسید. اصلا آینده ای در کار بود ؟ کیوهیون درباره من و دیشب چی فکر میکرد ؟

من و کیوهیون تمام دیشب باهم صحبت کرده بودیم. کسی که من دیشب دیده بودم این کیوهیونی که رو به روم نشسته بود و برگه خط خطی می کرد نبود. کیوهیونی که دیشب دیدم زنده بود ، واقعی بود ، قابل لمس بود . الان حس میکردم دارم به یه فیلم نگاه میکنم . غم چشم های کیوهیون بیشتر از دست دادن والدینش ، مردن خواهر دوقلوش یا دوری از برادرش بود.

من توی چشمش دیدم ، غم چشم هاش عجیب بود. هربار نگاهش میکردم هربار دفترش رو باز میکرد و خط خطی میکرد حس میکردم چیزی داره اذیتش می کنه. می خواستم بدونم اون غم چیه؟ چی باعث شده کیوهیون مثل دیشب نباشه. می خواستم اون غم رو بشناسم و از بینش ببرم. چیزی که دیشب از کیوهیون دیده بودم اونقدر شیرین و دوست داشتنی بود که نمی تونستم بی خیالش شم .

به کیوهیون خیره شدم. یه چیز مثل یه جرقه بود … دفترم رو بازم کردم و نوشتم: قسم می خورم لبخند رو بهت برگردونم کیوهیون.

به نوشته نگاه کردم و نگاه دیگه ای به کیوهیون. انگشتم رو تیزی گوشه میز زدم و اولین قطره خونم رو زیر نوشته زدم. این روشی بود که پدرم بهم یاد داده بود برای پایبندی به قول هام و حالا این بزرگترین قولم به خودم بود .

دفترم رو بستم و بالاخره اون روز لبخند زدم. این مهم ترین کارم بود. بعد کلاسی خودم سراغ کیوهیون می رفتم . شاید لازم بود کسی وارد دایره تنهایی کیوهیون شه و اون رو بیرون بکشه . شاید مثل دیشب نیاز به یه تلنگر داشت .

 

بعد از کلاس نتونستم خودم رو به کیوهیون برسونم . خیلی سریع از کلاس بیرون زد و من دیگه ندیدمش . آهی کشیدم و سمت اشلی که نشسته بود و انگشتش رو می جوید رفتم . رو به روش روی صندلی نشستم و سمتش برگشتم : انگشتت تمام شد.

سرش رو بالا آورد و مثل یه رباط اتوماتیک وار گفت: سونگمین من نمیخوام جکسون رو از دست بدم.

انگار تمام مدت کلاس داشت به این موضوع فکر میکرد . خوشحالم به این نتیجه رسید . دستش رو گرفتم: فقط باهاش حرف بزن اشلی اونم همین رو می خواد .

نیم نگاهی انداخت و قبل از اینکه دوباره تردید کنه با سر تایید کرد و از کلاس خارج شد.

بقیه روز نتونستم کیوهیون رو ببینه . کلاس هام پشت سر هم می گذشت ولی ندیدمش .

آخرین کلاس که تمام شد خودم رو به پارکینگ رسوندم. حدسم درست بود داشت سوار ماشین می شد . به سمتش رفتم. وقتی نزدیک شدم صداش کردم.

_ کیوهیون

با دیدن من سر جاش ایستاد. سرش رو که پایین بود بالا نیاورد. فقط ایستاد و منتظر موند . حتی به سمتم برنگشت .

  • کیوهیون .

دوباره صداش کردم . نفس عمیقی کشید و به سمت من برگشت .

_ حالت خوبه؟

لحنش …. خیلی سرد بود ولی … آدم رو آتیش می زد. یه جورایی از اینکه جلو اومدم ترسیدم ولی جای عقب کشیدن نبود .

_ خوبم

کمی دست دست کردم . باید چطور بحث رو پیش می بردم ؟

– دیشب خوب بود؟

ساده ترین موضوع رو به زبون اوردم و کیوهیون دوباره با همون حالت سرد جواب داد : خوب بود …. من دیرم شده باید برم.

بی هیچ حرفی سوار ماشین شد و رفت. تقریبا تا چند دقیقه ایستاده بود و به مسیر رفتنش خیره بودم. الان کیوهیون عملا فرار کرد. اونم از من ؟ خنده ناباورانه ای کردم این دیگه زیادی بود. من داشتم باهاش حرف می زدم و اون خیلی راحت رفت ؟ فرار کرد ؟لبم رو گزیدم هرچقدر کیوهیون فرار میکرد مهم نبود من قسم خورده بودم و به هدفم می رسیدم . فردا هم یه روز دیگه بود .

 

خودم رو گول می زدم . فردا فردا و فردا ، کل هفته گذشته به همین منوال گذشت. تمام مدت سعی میکردم با کیوهیون حرف بزنم ولی ممکن نبود. اون از من فرار میکرد. خیلی واضح بود نمی خواد باهام رو به رو شه . حس بدی نسبت به این ماجرا داشتم. بخشی از وجودم می خواست بخاطر این همه رد شدن بی خیال شم ولی بخشی از وجودم می خواست اون کیوهیونی که اون شب دیده بودم دوباره برگرده . من سرگردون بودم . جدا باید چیکار میکردم ؟

میخواستم دوباره اون کیوهیون رو ببینم ولی یه چیزی این وسط مانع بود. و اون خود کیوهیون بود . میخواستم اون مانع رو بردارم و بهترین فرصت جشن دبیرستان بود.

نمی خواستم دوباره ازش درخواست کنم چون حس میکردم ردم میکنه . ولی مجبور بود به اون جشن بیاد و من می تونستم اونجا کاری کنم.

مثل سری قبل اشلی خونه ما اومد و من به اشلی اجازه دادم هرکاری میخواد انجام بده و خوب اون کاملا هرکاری می خواست کرد. وقتی آماده شدم خودم رو توی آینه اتاق اشلی نگاه کردم: واو

قطعا این من نبودم. موهام رو پشت سرم بسته بود. خط چشم هم برام کشیده بود. بخشی از موهام برخلاف میل من توی صورتم بود. مدل موی که بهم داده بود یه جورایی دخترونه بود اون حتی برام خط چشم سایه مشکی هم کشیده بود ولی وقتی خودت رو دست یه دختر می دی باید انتظار هر چیزی داشته باشی . کت چرم مشکی رو با شلوار سفید ست کرده بودم و

اشلی خودش کاملا مثل مهمونی قبلی آماده کرده بود. وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت جکسون سری قبل اون رو این مدلی ندیده بود. خوشحال بودم اون دوتا باهم اشتی کردند . معلوم شد که جکسون منتظر کوچکترین اشاره ای از اشلی بود تا دوباره رابطه اشون رو شکل بده و من واقعا به این خاطر خوشحال بودم. دیدن اشلی که دوباره می خندید زیبا بود .

در خونه زده شد و جکسون دنبالمون اومد . با دیدن اشلی کاملا محو شد. اشلی سریع جکسون رو بغل کرد و بوسه کوتاهی به لبهای هم زدند . با لبخند بهشون نگاه کردم : خوشحالم دوباره با هم هستید .

جکسون بالاخره متوجه من شد . خندید و درحالی که با یه دست اشلی رو نگه داشته بود با دست دیگه اش باهام دست داد : واو سونگمین تو واقعا خوشگلی ها .

چشمکی زد . اشلی با بازو ضربه ای به پهلوی جکسون زد : دیوونه .

جکسون اشلی رو به خودش فشرد و بلند تر خندید . به سمت دبیرستان رفتیم . سالن ورزش کاملا عوض شده بود . تمام دیوار های با پرده های سفید و آبی پوشیده بود و روی زمین پر از بادکنک های همرنگ بود . نور پردازی به گونه ای بود که هماهنگی خاصی با محیط داشت . بچه ها با شوق می رقصیدند .

تمام مدت به در زل زده بودم تا ببینم کیوهیون به مهمونی می یاد یا نه تقریبا ناامید شده بودم . چیزی به آخر مهمونی نمونده بود و کیوهیون نیامده بود . اشلی و جکسون باهم می رقصیدند .

خسته از محیط داخل و ناامید از نیومدن کیوهیون به سمت حیاط مدرسه رفتم . کمی قدم زدم و خودم رو به قسمت های پشتی رسوندم جاهایی که توی طول مدرسه زیاد نمی رفتم .

با دیدن گل رزی که روی زمین افتاده بود متوقف شدم . روی پاهام نشستم و به گل زل زدم . حرفهای اون روز با کیوهیون توی ذهنم اومد . یه چیزی روی دلم سنگینی کرد واقعا داشتم خفه میشدم . نمیشد دیگه تحمل کنم . چرا کیوهیون اینطوری میکرد ؟ قبل از اینکه دست خودم باشه اشکهام شروع به پایین اومدن کردند . میخواستم متوقفش کنم ولی نمیشد . حس بدی داشتم کیوهیون فقط به خاطر من نیومده بود . کجا اشتباه کرده بودم ؟

  • چرا داری گریه میکنی ؟

با صدای کیوهیون سریع بلند شدم . عجیب بود اینجا چیکار میکرد ؟ اونجا بود و با اون چشمهاش بهم زل زد . بازم اون غم لعنتی . دلم میخواست جلو برم و اون رو تو آغوش بگیرم . ولی یادم اومد تمام هفته قبل اون منو رد کرده . بلند شدم و اشکم رو پاک کردم .

  • چیز مهمی نیست .

جلو اومد . دستش بالا اومد . یه لحظه فکر کردم میخواد اشکم رو پاک کنه ولی بعد یه دستمال توی دستش داشت . اون رو به سمتم گرفت . وقتی برای فکر کردن نداشتم . دستمال رو گرفتم ولی بالافاصله پشیمون شدم ولی ذیگه فرقی نداشت.

  • چرا گریه میکنی ؟

دوباره پرسید . دوباره همون جواب رو دادم .

  • مهم نیست .
  • هست … بهم بگو .

لحنش جوری بود که نمیشد در مقابلش مقاومت کرد . آروم بود مثل … مثل آبی که به آرومی سنگ رو در خودش حل میکنه . آدم رو در خودش غرق میکرد .

  • یادم چیزی افتادم

ساده توضیج دادم .

  • خانواده ات ؟

لبم رو گزیدم و با سر رد کردم . به هم خیره شدیم . برای یه لحظه تعجب کردم … چشم هاش . یه چیز دیگه درباره چشمهاش فهمیدم . امشب چشمهاش متفاوت بود .

نمیدونم چیه ؟ یه حس خاص بود ، نه درخشش بود و نه غم … مثل آشنایی . انگار هربار که توی آینه بهش نگاه میکردم . اون چشم و اون نگاه آشنا بود .

  • کیوهیون

صداش کردم جوابی نداد ولی نگاهش رو هم پایین ننداخت . هنوز چشم تو چشم هم بودیم .

  • چرا ازم فرار میکنی ؟

بالاخره گفتمش . این تنها فرصتم بود اگه الان چیزی نمی گفتم هیچ وقت فرصتش رو پیدا نمی کردم . حالا که کیوهیون بود و فرار نمی کرد باید ازش حرف می کشیدم .

جوابی نداد . یه قدم دیگه بهش نزدیک شدم . می تونست عطر رز رو ازش حس کنم .

  • بهم بگو چرا ؟

جواب نمیداد . توی چشمهام خیره مونده بود . انگار چیز جالبی توی چشمهام بود . منم به چشمهاش زل زدم .

یه اتصال بود منو نزدیک تر می برد . توی چشم هاش خیره شدم و یه چیزی مثل طناب منو جلو می برد و بهش نزدیک می کرد . وقتی به خودم اومدن می تونستم گرمی نفسهاش رو حس کنم . تماس چشمی رو باهاش قطع کردم و به لبهاش خیره شدم .

لبهاش و لمسشون چطور بود ؟ بوسه با کیوهیون ؟ هزار تصویر از بوسه با کیوهیون توی سرم گذشت انگار قبلا بارها بوسیده بودمش . بوسه من با کیوهیون چطوری بود ؟ اون تصاویر خیلی واقعی بودند شاید چون اینقدر نزدیکش بودم . شاید چون اینقدر بوسیدن این لبها رو میخواستم .

درست لحظه ای که فکر کردم همه چیز تمامه و بالاخره دارم کیوهیون رو می بوسم ، درست بعد از اینکه چشمهام بسته شد ، دستی بازوم رو گرفت و منو عقب کشید . چشمهام رو باز کردم و دیدم که کیوهیون ازم فاصله گرفته . دستهاش بینمون بود . ازم فاصله گرفته بود . منو از خودش دور کرده بود . نذاشت . نمی خواست . ازم بدش می اومد .

نمی تونستم جلوی افکار منفی رو بگیرم ولی جلوی اشکم رو گرفتم نباید بیشتر از این جلوی کیوهیون می شکستم .

به حرف اومد : اوضاع رو از این سختتر نکن سونگمین . رابطه ما چیزی که فکر میکنی نیست .

می خواستم تعجب کنم ولی خسته تر از اینا بودم … نه نیست . اون منو نمی خواست . منم مثل تمام کسانی بودم که کیوهیون رد کرد . چرا فکر میکردم براش خاصم ؟

ازش دور شدم بدون حرفی . حق با اون بود رابطه ای بین ما نبود . چند قدم فاصله گرفتم ولی چیزی روی قلبم سنگینی می کرد بدون برگشتن زمزمه کردم : تو منو نمیخوای کیوهیون .

اینو گفتم و شروع به دویدن کردم . تا وقتی به خونه نرسیدم متوقف نشدم . قفسه سینه ام از این همه دوید می سوخت و درد کشنده ای توی پهلوهام بود ولی متوقف نشدم . خودم رو بی سر و صدا به اتاقم رسوندم و روی تختم دراز کشیدم . حتی الان توی اتاقم نمی تونستم گریه کنم . اونقدر سخت بود اونقدر غیر قابل باور بود که انگار خواب می دیدم . توی خودم جمع شدم و چشمهام رو محکم بهم فشردم . من خواب بود فقط باید بیدار میشدم . به قفسه سینه ام چنگ زدم مگه تو خواب هم میشه درد کشید .

نمیدونم چی شد ؟ چطوری و کی اما من دلم رو به کیوهیون سپرده بودم و این قطعا یه احساس ساده نبود . من … من عاشق کیوهیون شده بودم . یه چیزی منو از کیوهیون دور میکرد و الان مطمئن بودم اون خواست کیوهیونه . اون منو نمیخواست . من رد شدم . و این ساده ترین حقیقت تلخ جهان بود.

 

 

 

 

قسمت چهارم ….. تغییر

 

هیچ چیزی خواب نبود . من بیدار شدم قلبم هنوز درد می کرد هنوز به یاد داشتم دیشب رد شدم کیوهیون منو رد کرد . با قلبی که سرشار از درد بود از جا بلند شدم و به سمت کلاس رفتم . تمام مدت سرش زیر بود و فکر میکردم . حتی فکر منسجمی توی ذهنم نبود ولی … هیچ حال خوبی نداشتم .

وقتی وارد کلاس شدم برای لحظه ای سر بلند کردم و بهش نگاه کرد . و اون مثل همیشه سر بلند کرد و نگاهم کرد دوباره سرش رو زیر انداخت و دفترش رو خط خطی کرد . انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده . اینکه اونطور نگاهشو ازم میگیرفت عصبیم میکرد . دست خودم نبود تمام ذهنمو درگیر خودش میکرد . می ذاشت فکر کنم مهمم و بعد منو توی یه خلسه ای ناراحتی رها میکرد. حساسیتی که برای خودمم مسخره بنظر میرسید پیدا کرده بودم . به طرز احمقانه ای مطمئن بودم به محض دیدن من اون دفتر رو باز میکرد و سیاهش میکرد .شاید زیادی اهمیت میدادم.

سر جام نشستم . اشلی به سمتم اومد . ظاهرا از صورتم خونده بود حالم خوند نیستم .

– دیشب غیبت زد .

– زود برگشتم .

– چیکار کردی ؟

– چیو ؟

با سر اشاره ای به کیوهیون کرد . نمی خواستم حرفی بزنم شونه ای بالا انداختم .چرا باید رد شدنمو یاداوری میکردم؟ قطعا حس جالبی نبود. من چیزی رو از اشلی مخفی نمی کردم ولی نمی تونم اینو به زبون بیارم نه وقتی یاداوریش قلبم رو می سوزوند . لبهاش رو جمع کرد و بعد کنارم نشست .

دوباره و دوباره و دوباره ، هر روز و هر روز اون نگاه اول صبح کیوهیون روی من بود و من روز به روز زیر اون نگاه چند لحظه ای حس بدی بهم دست میداد .کیوهیون خیلی عجیب بود ،انگار خودش هم تکلیف خودش رو نمیدونست. اگر ردم کرده بود چرا نگاهم میکرد ؟حق نداشت نگاهشو روی من بزاره و اینطور درگیرم کنه … حسی که داشتم ؟ نمیدونم چه حسی داشتم .گیج تر از اونی بودم که خودم رو بفهمم. عصبیم یا ناراحتم ؟ نمیدونستم . فقط میخواستم ساعتها یه گوشه بشینم و به هیچی فکر نکنم . به هیچی نه حتی خود کیوهیون

– سونگمین . قبل از رفتن باید چیزی رو بگم .

منتظر خانم جونز موندم . حتما کار مهمی داشت . اون اصولا سر حرف باز نمی کرد .

– این هفته ناظر می یاد .

– بله خانم .

لبخند بی جونی زد و گفت : به زودی ۱۸ سالت میشه .

چشمهام رو بستم . در واقع میدونستم اینطوری میشد . چیزی تا هیجده سالگیم نمونده بود و به زودی مقرری که خانم جونز برای مراقبت از من دریافت میکرد قطع میشد .احساس تلخی توی قلبم پیچید.

– میدونم خانم .

از خونه بیرون اومدم و به سمت مدرسه رفتم جلوی در کلاس منصرف شدم . امروز تحمل نگاه کیوهیون رو نداشتم . راه رو برگشتم و کتابخونه رو انتخاب کردم.توی کتابخونه نشسته بودم میخواستم اخرین لحظه به کلاس برم .سکوت کتابخونه کمکم میکرد فکر کنم. یه چیزی این وسط عجیب بود . حس میکردم دارم تغییر میکنم . خیلی چیزها برام فرق کرده بودند . یه چیزی توی وجودم داشت عوض میشد . انگار از درون محو میشدم . به خاطر کیوهیون بود؟ انقدر کارش من رو تغییر داده بود؟کیوهیون که منو رد کرده بود ؟ نمی دونستم . مگر غیر از یه بار مهمونی رفتن با کیوهیون اتفاق دیگه ای بین ما افتاده بود پس این حسها که داشتم چی بود ؟ چرا اینجور شده بودم؟من توی مدت کم خیلی دلبسته کیوهیون شدم و این اشتباه بود .کاش خودم رو میفهمیدم.

با دیدن ساعت بلند شدم ،باید به کلاسم میرفتم .کمی دیر رسیدم . معلم سر کلاس بود و نگاهش بیش از حد سرزنش کننده بود.سرم رو پایین گرفتم تا بیشتر اهمیت ندم

– دیر کردی

– متاسفم تو کتابخونه زمان از دستم در رفت .

با سر اشاره کرد بشینم .به کیوهیون نگاه نکردم . سر جام نشستم .جرئت نداشتم باز نگاهش کنم و توی دنیای افکارم غرق بشم. داشت منو توی دریای گیجی غرق میکرد.

سنگینی نگاه کیوهیون رو روی خودم حس کردم . نگاهم سمت اشلی رفت که دو ردیف جلوتر ازم نشسته بود و دست و پا میزد . از حالت مشخص بود خبر مهمی داره ولی اون لحظه برام مهم نبود . هیچی برام مهم نبود

 

با تذکر معلم اشلی برگشت . دفترش رو باز کرد چیزی بنویسه ولی بعد پیشمون شد و دفترش رو بست . نگاه کوتاهی به کیوهیون که داشت چیزی یادداشت میکرد انداختم و بعد به تخته چشم دوختم .

بالاخره کلاس تمام شد و اشلی خودش رو بهم رسوند .زیادی هیجان زده بنظر میرسید،اگه تو کلاس نبودیم جیغ زدن شاید جزو اولویتاش محسوب میشد.

– دیدیش ؟

چندبار پلک زدم تا منظور اشلی رو متوجه بشم . چی رو باید میدیدم؟ من که کل کلاس سعی کرده بودم به کیوهیون نگاه نکنم و چیزی رو ندیده بودم

– این قیافه بامزه رو نشون من نده آسیایی …تازه وارد رو میگم .

شونه ام رو بالا انداختم و همراه هم به سمت سالن غذا خوری راه افتادیم ،کمی عجیب بود: این موقع سال تازه وارد ؟

 

– اره جلوت نشسته بود ندیدیش ؟

تعجب کردم : نه تو خودم بودم ندیدم .

دفترش رو توی بغل من انداخت و خم شد تا بند کفشش رو ببنده گفت : صد دفعه گفتم یکی رو پیدا کن اینقدر تنها موندی چشمات فشار اورده .

– چه ربطی داره ؟

– ربطش رو میگم جکسون بهت بگه خیر سرم من دخترم زشته این چیزا رو بهت بگم .

لبخندی زدم : چقدر هم که تو حیا سرت میشه .

شونه ای بالا انداخت و خندید

– عروسک چینی

اه اینو کم داشتم .چقدر ازین لقب بدم میومد مخصوصا اگه با لحنی شبیه لحن ملیسا گفته میشد.

– ملیسا .

اشلی بلند شد و به حال دفاع کنارم ایستاد . اون هم احساس خوبی به ملیسا و این جور اومدنش نداشت.

– فکر میکردم دوست پسر کیوهیونی ؟

با تعجب بهش زل زدم . اشلی که توی این هفته کم و بیش در جریان اتفاقات با کیوهیون بود گفت : این به تو مربوط نیست ملیسا .

ملیسا بی توجه به اشلی گفت : می خواستم سونگمین توضیح بده اگه اون دوست پسر کیوهیونه پس کیوهیون الان تو بغل اون پسر تازه وارد چیکار می کنه ؟

– چی

تقریبا بلند پرسیدم . واقعا تعجب کردم . کیوهیون ؟ تازه وارد ؟بغلش کرده بود؟ این لعنتی چرا یکدفعه برام مهم شد ؟ بغلش کرده بود … انکار نمیکردم واقعا برام جای تعجب داشت.

– من دیدمشون کیوهیون تمام مدت کنار اونه . توی حلق هم بودند .

اشلی نگاه نگرانی به من کرد و بعد رو به ملیسا غرید : شوخی بی مزه ای بود .

سعی کرد منو با خودش ببره ولی من سر جام خشک شدم .نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.احساساتم جایی توی قلبم داشت به غلیان میومد و اذیتم میکرد

– الان توی سالن عذاخوری هستن . بهتون میگم اونها با هم رابطه دارند .

همراه ملیسا و اشلی به سمت سالن غذا خوری رفتیم . یعنی تقریبا ملیسا دست من رو گرفته بود و همراه خودش مکیشوند،انگار خیلی مصر بود من رو خورد کنه یا از دیدن اثبات حرفش لذت میبرد؟

جکسون به سمت ما اومد با دیدن ملیسا تعجب کرد . به اشلی اشاره کرد و اشلی چشمش رو چرخوندز . چهار نفری سر میز نشستیم .

– حق با من بود .

کمی بعد ملیسا به حرف اومد . به سمت در ورودی اشاره کرد . کیوهیون با چهره ای که به وسعت صورتش می خندید وارد شد . چقدر صورتش زیبا میشد. گونه های برجسته اش توی صورتش جلب توجه میکرد و دندون های سفید یکدستش برق میزد. باور کردنی نبود هیچوقت ندیده بودم کیوهیون اینطوری بخنده .چرا داشتم حسود میکردم ؟ که باعث اون لبخند من نبودم ؟ کنارش پسری بود. دستش رو دور گردنش انداخته بود . اون پسر فرق داشت . چهره آسیایی داشت موهاش آرایش خاصی داشت . چشمهاش دورش سیاه بود . صورت جذابی داشت . یه تیکه از موهاش آبی بود و به طرز نفس گیری جذاب بود .

 

میزی رو انتخاب کردند و کنار هم نشستند . کیوهیون تمام مدت به چهره اون خیره بود . نگاهش رو به اون داده بود ؟ پس بالاخره راضی شده بود نگاهش رو از روی من برداره ؟ چرا انقدر ناراحت بودم ؟حرف می زدند و میخندیدند . دست اون پسر تمام مدت در دست کیوهیون بود . انگشتای کشیده کیوهیون نباید دست اون رو میگرفت.

اون لحظه بود یه حسی توی بدنم ایجاد شد چیزی که بعدها فهمیدم حسادته . ولی من حقی به کیوهیون نداشتم . چشمهام داشت تر میشد ولی اینجا جای گریه کردن نبود نه رو به روی ملیسا ، اشلی و جکسون .

تمام احساساتی که یک هفته سعی در پنهون کردنش داشتم داشت سر باز میکرد . حسی بدی داشتم. چیزی توی گلوم حس میکردم که هرلحظه جلوی تنفسم رو بیشتر میگرفت و قصد داشت خفه ام کنه. لبخند ساختگی زدم و ارزو کردم متوجه ساختگی بودنش نشن : اونها هم رو می شناسن .

– بیشتر از آشنایه . به رفتارشون باهم نگاه کن .

ملیسا زمزمه کرد . هر سه نفر به اونها خیره شدند .بیشتر از این نمیشد . داشتم منفجر میشدم و میخواستم نفس بکشم. هوای اونجا برام سنگین شده بود. از سر میز بلند شدم و خودم رو به دستشویی رسوندم و آبی رو به صورتم زدم . چند قطره اشکم رو با آب مخفی کردم . نمیخواستم باور کنم گریه کردم .من بخاطر رفتار ظالمانه کیوهیون با خودم گریه کردم.

اون پسر… ما دو نفر زمین تا آسمون فرق داشتیم . اون جذاب بود و من به قول اشلی معصوم .دو نقطه ی متضاد.. فکر رقابت از ذهنم گذشت ولی من بازی نکرده باخته بودم. من رد شده بودم..و..و لبخندهای کیوهیون کنار اون متفاوت بود . به پهنای صورتش به اون میخندید. کیوهیون من رو بخاطر همین نخواست . منو رو رد کرد و الان یکی دیگه کنارش بود .

چطور اینقدر عاشق کیوهیون شدم . تمام ناراحتی که از اون شب سرکوب کرده بودم توی وجودم سرباز کرده بود . مثل یه درد قدیمی ، یه حس مظلومانه ، یه درد کشنده . کیوهیون رو دوست داشتم … نه عاشقش بودم . من تمام تلاشم رو کرده بودم و این انصاف نبود خنده های کیوهیون مال کسی بشه که تازه اومده بود . کیوهیون مال من بود . خدایا من رقت انگیز بودم . کیوهیون من ؟ اون مال من نیست . چرا هست . نه نیست اون مال منه نیست . مال منه .

داشتم به جنون میرسیدم و کسی نبود نجاتم بده..کسی که نه..تنها کسی که باید نجاتم میداد مال من نبود . نداشتمش.

خودم با خودم سر جنگ داشتم کمی آب به صورتم زدم تا کمی آروم بشم . هرچند نمیدونستم احساساتم مثل اتیش زیر خاکستر بود. وقتی کمی آروم شدم به سمت کلاس رفتم . افکارم به ریخته بود نگاهم به سمت کیوهیون کشیده شد. یه چیز فرق کرده بود . کیوهیون سربه زیر نبود . لبخند روی لبش بود . همون لبخندی که منو تشویق کرده بود اون رو از تنهایی در بیارم . حالا روی لبش بود و به اون پسر خیره بود . نگاهم سمت اون کسی که لبخند رو از من گرفته بود دادم . اون پسر به من زل زده بود . نگاهش آدم رو مور مور می کرد . بهش نگاه کردم . اون کیوهیون رو گرفته بود اما نمی تونستم ازش بدم بیاد . حسی بهم میگفت قراره دوست باشیم .

سرم رو تکون دادم . اون پسر باید حس بدی بهم میداد ولی اینطوری نبود .چرا ازش متنفر نبودم؟اون چیزی که مال من بود رو ازم گرفته بود

وقتی سر جام نشستم برگشت و بهم لبخند زد . لبخندش چه معنی داشت ؟ اعلام دوستی ؟ یا یه پوزخند بود .

دفترم رو باز کردم چشمم به نوشته خودم افتاد : قسم میخورم لبخند رو بهت برگردونم . با حیرت به کیوهیون خیره شدم . داشت لبخند میزد … لبخند . نشده بود..نوشته من..هدف من رو الان کس دیگه ای دزدیده بود.

من باید خوشحال می بودم ولی نبودم . به کسی که دلیل لبخند کیوهیون بود نگاه کردم . چرا احساساتم اینطوری بود ؟ چرا حس میکردم احساساتم مال خودم نیست . چرا اینقدر گیج بودم . چه اتفاقی افتاده بود ؟

 

 

 

 

 

Print Friendly, PDF & Email


14 Responses

  1. سلام
    نخسته خانوم ?
    این پسره کیه یهو پیداش شد؟??
    قطعا کسیه ک از زندگی کیو کاملا با خبره و خیلی بهش کمک کرده هوم؟?؛ ک کیو باهاش اینجوری راحته??
    مینم ک بچم فعلا در حالت لودینگ ب سر میبره تا آپدیت بشه طول میکشه و از این خود درگیری ها و کیو درگیری هاش راحت میشه??.

  2. من نویسنده نیستم و کوچیکتر از این هستم که بخوام ازجانب ایشون حرفی بزنم حرفی که الان می خوام خدمت یکی از مخاطبین این فیک عرض کنم یه نظر شخصی و دیدگاه خودم نسبت به دیدگاه ونظر شماس میدونم دیدگاه و نظر شخصی هر کس محترم ومربوط به خود اون شخصه ولیمیتونم به جرات بگم من با نویسنده این فیک بافیک عشق کافی نیس اشنا شدم یه فیکی که هم ایونهه بود هم کیومین اتفاقا ایونهه زوج اول بود و واقعا اوایل از حضورش تو فنکلاب کیومین به عنوان یه نویسنده مخالف بودم چون فکر می کردم فقط می تونه ایونهه بنویسه ولی با فیک عشق کافی نیس یه پاراگراف کیومینی نوشت بدون هیچگونه استفاده از عوامل محرک و هات که واقعا شگفت زده شدم خدای من این دیگه کیه فوق العاده حس کیومین رو توصیف کرده چقدر در بیاناحساسات ناگفته کیومین مهارت داره و واقعا واسه خودم متاسف شدم که قدرت قلم این نویسنده رومحدود به یک کاپل ویک ژانر دیدم این نویسنده بابقیه کاراش ثابت کرد قدرت قلمش محدودیت نداره میتونه واسه هر کاپلی بنویسه میتونه هم تکشات هم فیک بنویسه میتونه جنایی یا رمانتیک یا ژانرهای دیگه بنویسه من با هر فیک وتکشات این نویسنده متحیر میشم این فیک یکی از فیکای محبوبه منه چون نویسندش جز نویسنده های محبوب منه و در مورد کاپل این فیک همونطور که ایونهه واسه تو جذابیت داره کیومین واسه ما هم جذابیت داره اگه همه دنیا جار بزنن این زوج خیالیه وخیلی وقته مرده باید بگم این فیک تو دل تک تک جویرا زندس جذابیت داره ما از جدایی کیومین دلمون شکست به دل شکسته نمک پاشیدن کار درستی نیس مگه فرهاد به شیرین رسید مگه مجنون به لیلی رسید که اینجوری انگشت عاشق نبودن کشیدی سمتشون

    • خب من الان فهمیدم نظرتون پاسخ به نظر من بود منم نظر خودمو گفتم که کیومین برام جذابیتی نداره و تموم سعیم هم کردم که به کسی توهین نکنم و تاکید کردم برای من چون هر کی نظر خودشو داره و البته من دوس دارم با کامنتلم به نویسنده ای که میدونم قدرت قلم خوبی داره کمک کنم همین
      heart

      • میدونم عزیزم و نظر شما را حمل بر توهین نکردم و اتفاقا خیلی صادقانه نظرتو گفتی و میدونم یه فیک هم می تونه نقد منفی داشته باشه هم نقد مثبت خب منم نقد مثبت کردم ودرکنارش دیدگاه شما رو هم نقد کردم اگه با نظرم باعث بی احترامی به شما شدم عذر می خوام

  3. ممنونم دوستمممم
    من شیپر هیچ زوجی نیستم با اینکه از بعضی از کاپلا خوشم میاد ولی شیپر نیستم و فکر کنم معنیشو میدونی laugh یعنی فیک به معنای واقعی برام فیکه نه بیشتر . به سونگمین به خاطر تصمیم شجاعانش افتخار می کنم بیشتر از این نمی خوام اینجا دربارش صحبت کنم چون اینجا جاش نیست . خیلی خیلی ممنونم عزیزم . فیکت به دل آدم میشینه خیلییییی yess
    دستت طلا heart give_rose و
    فاااییتیییییینگ

  4. سلام دوست عزیز
    تو قلم قشنگی داری ولی میدونی مشکل نوشتنت چیه؟اینه که زوج مناسبی رو انتخاب نکردی یکم داستان خسته کننده شده سونگمین سریع عاشق شد کیو سریع جذب سونگمین شد من به شخصه بخاطر زوج دوس داشتنی ملک دارم فیکو دنبال میکنم البته قلمت بازم میگم قشنگه ولی نیاز به بهتر شدن داره امید وارم بد برداشت نکنی چه عیبی داره بین این همه تشویق یکی هم انتقاد کنه تازه با انتقاد کردن نوشتن خودت بهتر میشه
    من قضاوت نمیکنم ولی آقای لی سونگمین الان ازدواج کرده نمیدونم شاید بخاطر همینه که زوج کیومین دیگه برام جذابیتی نداره چون میدونم که واقعی نیست و قدرت تخیل نویسنده است حالا اگر دوست داری از کیومین بنویسی میتونی اونو به عنوان زوج فرعی انتخاب کنی و زوج هایی مثل همین ملک و ایونهه رو بیشتر توی داستانت به کار ببری که جذابیتشو بیشتر کنه البته باز هم به نظر من من نمیخوام خدای نکرده توهین کنم یا بگم بد مینویسی فقط میخوام کمک کنم که قلم خوبتو تقویت کنی امید وارم ناراحت نشی و بد برداشت نکنی اگه چیزی هم اشتباه گفتم بهم بگو و بیصبرانه منتظر ملک داستان میباشم kiss موفق باشیییی جواب نظرا هم بده heart

    • سلام عزیزم. البته که اگه انتقاد سازنده و بجا باشه ما خوشحالم میشیم. هیچ ایرادی نداره قطعا کمک میکنه نویسنده قلمشو بهتر کنه اثن بخش نظرات برای همینه که نویسنده بفهمه خواننده چی از فیکش برداشت کرده و چی نکرده.
      اول یه چیزی راجب فنفیکا و کاپلا بگم. فن فیک از اسمش معلومه زاییده خیال و تخیله و هیچ ربطی به واقعیت نداره و قرار نیست از روی فیک کسی برداشت کنه که کاپلش واقعیه یا نه!! این تصور اشتباه الان جا افتاده که همه با نوشتن فیک میخوان ریل بودن کاپلشونو نشون بدن و این کاملا اشتباهه فیک فقط یه جور سرگرمیه و یه جور تخلیه احساساتت نسبت به کاپلیه که دوست داری و به هیچ عنوان معنی واقعی بودن نداره صرفا یه فانتزیه و ایده پردازیه ( ب جرات میگم نمو ناناز از کیومین برای نویسندگی و داستان نشوتن داره کمک میگیره تا قلمش بهتر باشه و جدا از کاپلا و فن فیک ها داستان و رمان مینوشته و مینویسه ). حالا میخواد کیومین باشه که سونگمینش ازدواج کرده یا میخواد ایونهه باشه که همه میشناسنشون یا هر کاپل دیگه ای
      اما بحث جذابیت کیومین فرق داره. بله خیلیا ممکنه دیگه براشون جذابیت نداشته باشه خیلی چیزه عادی و طبیعیه و کسی هم حق نداره بگه بخواد به بقیه زور بگه اما اگه خوب نگاه کنی اینجا فنکلاب کیومینه یعنی هرچی اینجاس ماله کیومینه و به کیومین ربط داره و طبیعتا اگه فیکی نوشته میشه و اپ میشه کاپل اصلیش کیومین باید باشه چون کسایی که میان اینجا، هنوز کیومین براشون تموم نشده و جذابیت داره و حتی بیشتر از قبل دوسش دارن و اگه یه نگاه به بازدیدا و فیکای منتخب هفته اون گوشه سایت بکنی متوجه میشی که کیومین به عنوان کاپل اصلی چقدر طرفدار داره. راستشو بخوای این حرفت یکم بی انصافی بود که گفتی کاپل جذابی انتخاب نکردی و به عنوان کاپل فرعی بنویسیمش.چون نویسنده جویره و کیومین دوست داره و کاملا طبیعیه که کاپل فیکشو کیومین انتخاب کنه و این موضوع کاملا سلیقه ایه مثل خود شما که کیومین برات جذاب نیست برعکسش برای نویسنده اس. این یکم بی انصافی بود خدایی. ادم چیزی رو مینویسه که براش مانوسه و براش خاصه و باهاش احساس خوبی داره .. هنر نویسندگی اینه که چیزی که خودت دوست میپسندی رو جوری بنویسی که خواننده رو جذب کنه . و به جرات میگم مو ناناز کارش همینه و تو فیکای قبلی ثابت کرده که میتونه اینکارو بکنه . امیدوارم ناراحت نشده باشی و متوجه منظورم شده باشی.
      اصلا بحث قضاوت و این چیزا هم نیست و منم حرفتو توهین برداشت نکردم فقط حس کردم بی انصافیه و شاید چون بعضی چیزارو نمیدونی این حرفو زدی . خواستم فقط توضیح بدم بهت. همین.
      اما اینکه اینهمه مشتاقی قلمی نویسنده بهتر باشه بحثش جداست با کمال میل انتقادای سازنده رو میپذیریم و سعی میکنیم تو کارای بعدی پیاده اش کنیم . البته بهت پیشنهاد میکنم بقیه کارای نمو نانازو بخونی. چون به شدت جزو پر طرفدارترین نویسند های فن کلابه

      موضوع بعدی که میخواستم بهت بگم، راجب روند فیک بود که گفتی مین سریع عاشق شدو کیو جذبش شد… خوب ببین قرار نیست همه فیکا روند عاشقانه طولانی رو طی کنند و از طرفی این فیک هنوز تموم نشده و هنوز خیلی از ماجراهاش رو نشده و حتی این عاشق شدن سریع به قول تو، دلیل و منطق خودشو داره و یه پیشینه از قبل داره که هنوزگفته نشده و حتی خود کیومینم نمیدونن و اصلا فیک اونچیزی که فکر میکنید نیست. بهتره با نویسنده پیش بری تا بفهمی قضیه از چه قراره و اصل داستان روی محور عاشق شدن این دونفر فقط نیست و چیزای مهمتری هست هم هست که هنور شروع نشده. صبور باش عشقم. هنوز مونده تا رو شه?

      زیاد پر حرفی کردم ببخشید. امیدوارم تو هم ناراحت نشده باشی. مرسی از نظرت ?✌?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *