90 بازدید

فن فیکشن WAR OF HEARTS 05

با عرض پوزش دیشب دیر وقت رسید دستم دیگه موند برا امشب

لطفتون مستدام فیلا heart

 

 

 

 

 

 

قسمت پنجم …. حقیقت

 

کابوس دیشب آزارم میداد .از خواب به بدترین حالت پریده بودم ؛تمام تنم خیس عرق بود و نفسام بالا نمیومد.

انگار چیزی گلومو گرفته بود و ترس و دلهره بیشترین حسی بود که کل ذهنمو درگیر کرده بود. یک نفر سعی داشت کیوهیون رو از من بگیره و بدترین بخش ماجرا اینه که فقط کابوس نبود .

 

بخاطر کابوس زودتر از خواب بیدار شدم . برای همین زودتر از همیشه به مدرسه رسیدم . قبل از کیوهیون رسیدم… قبل از همه.

حس خوبی بود . سر جام نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم و به میز خالی کیوهیون زل زدم .همونم راضیم می کرد. مطمئن میشدم هست ؛از دستش ندادم و همش یه کابوس بود.

 

کم کم بچه ها وارد شدند . کیوهیون اومد ولی تنها نبود همراهش اون پسر بود .با لبخندی روی لبش مشغول گفت و گو باهم بودند ولی به محض دیدن من لبخندش محو شد . چیزی مثل شوک شدن .

ایستاد و به من خیره شد . انگار جامون عوض شده بود . پسر همراهش دست کیوهیون رو گرفت و دستی جلوی صورتش تکان داد .کیوهیون به خودش اومد .لبخند ضعیفی زد و هرکدوم سر جای خودشون نشستند .

کیوهیون دفترش رو باز کرد و شروع به خط خطی کردن دفترش کرد . یه سنگینی روی قلبم حس کردم و بغضی که خفه ام کرد . از اون دفتر متنفرم . به خودم که اومدم رطوبتی روی گونه ام حس کردم . لعنتی اینجا جاش نبود . نتونستم خودم رو کنترل کنم . دنبال چیزی برای اشکهام گشتم . همزمان اون پسر برگشت و با لبخند نگاهم کرد . با دیدن اشکهام شوکه شد

 

– حالت خوبه ؟

 

صداش … صداش گرم بود . با سر تایید کردم . اومدم اشکم رو با دستم پیدا کنم که مانع شد . دستمالی جلوم گرفت : از این استفاده کن .

 

دستمال قرمز رنگی دستش بود و به سمت من گرفته بود . نگاهش کردم . با تشکر دستمال رو گرفتم اشکم رو پاک کردم .هرچند نمیدونستم کار درستی بود یا نه

– چرا گریه می کنی ؟

 

لبخند زدم : مهم نیست .

 

– پس چرا گریه کردی ؟

 

– چیز مهمی نبود

 

– بهم بگو .

من دقیقا این مکالمه رو با کیوهیون هم داشتم .

 

– یاد چیز بدی افتادم .

– اوه .

دستمال رو به سمتش گرفتم . یه لحظه حس کردم باید بهش پسش بدم .

– ممنونم

 

لبخند کوچک ولی صمیمی بهم زد و به سمت جلو برگشت . یه لحظه نگاهم به کیوهیون بود که دیگه سرگرم دفترش نبود .

نگاهم رو ازش گرفتم دیگه برای امروز تحمل سردیش رو نداشتم .

 

اشلی اون روز سر کلاس نیامده بود و همین تحمل کلاس رو سخت تر کرد ولی بالاخره جلسه تمام شد . وسایلم رو جمع کردم . قصد داشتم دنبال جکسون برم و درباره اشلی بپرسم .

– سونگمین

با تعجب برگشتم وقتی اشلی نبود کی منو صدا میزد ؟

 

برگشتم و به سمت صدا نگاه کردم . پسر تازه وارد بود . لبخند زد و کنارم ایستاد .

 

– میشه تا کلاس بعد همراهت بیام؟

چرا با کیوهیون نرفت . نمیخواستم قبول کنم ولی لبخندش اجازه نداد مخالفت کنم؛ خیلی دوستانه بود خیلی گرم. با سر تایید کردم .

 

– ام … اسمم رو از کجا میدونی؟

شونه بالا انداخت و خیلی عادی انگار درباره ی چیز ساده ای حرف میزد جوابمو داد : کیوهیون گفت .

 

-کیوهیون درباره من حرف زد؟

درباره من گفته بود؟ پس چرا اینطور رفتار میکرد؟

– نه من ازش پرسیدم .

 

معلوم بود . چه فکری پیش خودم کردم .

 

– تو و کیوهیون از قبل همه می شناسید ؟

– اوه آره . رابطه جدی داریم .

 

ریز خندید . رابطه جدی ؟ چرا چنین چیزی پرسیدم ؟ چرا چنین جوابی داد؟

 

– جالبه … اوم یکم دیر به مدرسه نیامدی

سعی کردم بحث رو عوض کنم . شونه بالا انداخت .

– خوب مجبور به انتقال شدم . اوم اینجا رو دوست داشتم عزیزانی اینجا داشتم .

عزیز … کیوهیون . دیگه نمی تونستم ادامه بدم . چرا اون داشت با من در این باره حرف میزد ؟

– سونگمین چرا گریه میکردی ؟

یکدفعه پرسید .

– گاهی نمی تونم جلوی اشکم رو بگیرم .

واقعیت رو گفتم مثل الان سریع اشکم رو پاک کردم.

خندید : مثل خودت .

– چی ؟

– هیچی . با خودم بودم .

 

سعی کردم لبخند بزنم بعد یاد چیزی افتادم .

– اوه راستی من هنوز اسمت رو نمی دونم

ایستاد و متعجب نگاهم کرد . ام سوال بدی پرسیدم ؟

– چی ؟

– متاسفم ولی اسمت رو نمی دونم

نمی دونم چرا ولی چهره غمگینی گرفت : مگنس . مگنس بین .

– از دیدنت خوشحالم مگنس بین .

و این صمیمانه ترین حرفی بود که در تمام مکالماتم با اون زدم .

وارد کلاس بعدی شدیم . تشکر کرد و به سمت میزش رفت . اوه قرار بود برم سراغ جکسون .

سر جام نشستم و به مگنس نگاه کردم . حس خوبی بهش داشتم . مهربون بود و فکر کنم برای کیوهیون خوب بود . خوبتر از من .

– مگنس

صدای کیوهیون اومد . به سمت در برگشتم و دیدم توی چارچوب در ایستاده . مگنس سریع بلند شد و به سمت کیوهیون رفت . دیدم که کیوهیون اون رو در اغوش کشید . مگنس سرش رو روی شونه کیوهیون گذاشت . حسی داشتم که انگار مگنس ناراحته و کیوهیون سعی در اروم کردنش داشت .

 

عجیب بود ولی من نگران ناراحتی مگنس بودم نه اغوش کیوهیون . به کیوهیون نگاه کردم . نگاهش روی من ثابت موند . نگاهش درد بود . چرا ؟

حال بد کیوهیون و مگنس رو حس میکردم . میتونستم بفهمم ناراحت هستند . کیوهیون چیزی رو زیر گوش مگنس گفت . مگنس سری تکون داد و سر جاش نشست . میخواستم به سمتش برم تا مطمئن بشم حالش خوبه ولی با ورود معلم ناکام موندم . تمام مدت حواسم به مگنس بود . ناراحت بود . حس میکردم .

بعد از کلاس سمتش رفتم . نمیدونستم چی بگم : اوم مگنس می خوای ناهار رو با من و دوستم بخوری ؟

قیافه شادی گرفت : اوه عالیه بیا بریم .

دستم رو گرفت و به سمت غذاخوری رفتیم . راحت صمیمی میشد . لبخند واقعی داشت پس حالش خوب شده بود .

نزدیک سالن کیوهیون بهمون پیوست .با دیدنش کمی هیجان زده شدم ولی سعی کردم نشون ندم. همیشه نزدیکی به کیوهیون برام خوشاینده.

– مگنس کجا میری ؟

– با سونگمین میخوام برم غذا بخورم تو هم بیا میدونم تنهایی غذا خوردن دوست نداری .

 

کیوهیون نگاهی به من کرد نمیدونم این کارش اجازه بود یا ابراز ناراحتی از حضور من : اگه دوست داری میتونی بیای.

 

چن لحظه به مگنس خیره شد و بعد لبخند زد و کنار مگنس همراهمون اومد . وارد شدیم دنبال اشلی یا جکسون گشتم .

چشمم به ملیسا افتاد که کنار جکسون و اشلی بود .

اشلی دست تکون داد و به سمتشون رفتیم . من از حضور ملیسا متعجب بودم و اونها از حضور کیوهیون و مگنس .

– اشلی کجا بودی ؟

سرخ شدن همزمان صورتش و لبخند جکسون جوابم بود . سری تکون دادم . دختر دیوونه کاملا مشخص بود کجا بوده . ملیسا کنارم نشست : کیوهیون رو به اشتراک گذاشتید .

 

با دیدن چشم های عصبیم عقب کشید و پوزخند زد . مگنس خودش رو به بقیه معرفی کرد . یه معرفی ساده بینمون شکل گرفت .

 

– خیلی خوب مگنس تو کیوهیون رو از کجا می شناسی ؟

ملیسا پرسید کاملا از چشمهاش مشخص بود از مگنس خوشش اومده .

– اشنایی ما قدیمیه .

– دوست پسرته ؟

ملیسا یکدفعه پرسید . اشلی و جکسون با کنجکاوی به مگنس خیره شدند . جرات نداشتم به کیوهیون نگاه کنم . منکر نمیشم من هم کنجکاو بودم .

مگنس خندید : جدی تر .

صدای خنده کیوهیون هم اومد . ملیسا شوکه پرسید : هی نکنه ازدواج کردید ؟

 

قهقهه کیوهیون توی فضا طنین انداز شد . چقدر به دل می نشست . اینقدر قشنگ می خندید ولی چرا کم

 

مگنس سریع جواب داد : اوه خیلی جدی کردیش .

– اوه پس چه نسبتی دارید ؟

اشلی طاقت نیاورد و پرسید . نگاهم بالا اومد و به نگاه کیوهیون برخورد کرد . نمیدونم چی توی چشمم دید ولی لبخندش محو شد و سریع گفت : اذیتشون نکن مگنس

 

– اوه سرگرمیم رو خراب نکن کیوهیون .

همه کنجکاو بهشون نگاه کردیم . مگنس آهی کشید و گفت : خیلی خوب کیوهیون برادر خونده منه .

 

اوه . برادر ؟ نکنه این همون برادری بود که بهم گفته بود ؟ اوه خدای من . حس عجیبی توی قلبم پخش شد . مگنس برادر کیوهیون بود ؟

 

فکر کنم هیچکس اون لحظه اندازه من خوشحال نشد . دیگه چیزی مانع دوستی من و مگنس نبود . اون بین من و کیوهیون نبود . کیوهیون مال اون نبود . می تونست به دوست خوبی برام تبدیل بشه .

نگاهم به کیوهیون خورد . لبخندم محو شد : اون مگنس رو انتخاب نکرده بود ولی منم انتخاب نشده بودم . اگر اون شخص مگنس نبود منم نبودم . اون بین من و کیوهیون نبود . چیزی بین من و کیوهیون نبود . هیچ چیز این حقیقت رو عوض نمیکرد … من رد شدم .

 



7 Responses

  1. هوریاااا مگنس من عاشق مگنسم مرسی که زودی اوردیش آخه این بشر چقدر خوبهههه
    دیدی سونگمین خیالت راحت شد بابا این مگنس خودش صاحاب داره خخخخ
    این اشلی و جکسون هم که به وصال هم رسیدن کککک
    مرسییی دوزیدم خیلی زیاد heart

  2. سلام smile

    فیک هایی که اینجا آپ میشن خیلی قشنگن . با هم فرق میکنن ژانرای مختلفی دارن ولیییییییی همشون به دل آدم میشینن
    فیک تو هم همینطوره به دل آدم خیلی خیلی خیلی میشینه heart
    مرسییییییی گلممم
    و باید به سونگمین فیکت بگممم نا امید نشو پسررر punish و فااییتییییینگ yess
    و تو هم موفق باشیییی
    فایتیییییییینگ laugh
    yess

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *