61 بازدید

فن فیکشن war of Hearts_02

اینم از پارت دو خواسته بودین عکس شخصیت هارو براتون بذارم.

تو قسمت بعد حتما براتون میذارم مرسی بابت نظراتتون heart

دوسمون داشته باشین

دوستون داریم

 

 

 

 

قسمت دوم ……. مهمونی

 

سر تا پا سیاه پوشیده بود و در یک کلام فوق العاده شده بود. موهای خاکستری رنگ جلوی خاصی به صورت سفیدش داده بود . اونجا ایستاده بود و با نگاه خنثی و خیلی مودبانه جواب خانم جونز رو می داد .

با شنیدن صدای پای من سر بلند کرد و بهم خیره شد. نگاهش خاص بود برق داشت . دوباره همون درخشش رو دیدم. یه چیزی توی نگاهی کیوهیون به من خاص بود ؟ از من خوشش می یاد؟

_ سر موقع

زمزمه کردم و باعث شد گوشه لبش کمی بالا بره . چیزی مثل لبخند جون نگرفته که خیلی زود محو شد .

بازوش رو جلو اورد و من از روی لباس بازوش رو گرفتم. حس عجیبی داشت لمس کردن اون . من به این فکر نکرده بودم ولی اتفاق افتادنش شیرین بود حس خوبی بهم میدا . پس لبخند کوچیکی به لبم اومد .

خانم جونز برامون دست تکون داد . از خونه بیرون رفتیم . به سمت ماشین قدیمی که اون نزدیک بود رفتیم و کیوهیون در جلو رو باز کرد . فکر نمی کردم ماشین داشته باشه . سوار شدم و دیدم کیوهیون ماشین رو دور زد و بعد خودش پشت رل نشست.

تا رسیدن به اونجا چیزی نگفتیم. یه سکوت آزار دهنده نبود . من این سکوت رو ترجیح میدادم چون نمی دونستم با کیوهیون در چه باره حرف بزنم . پس سعی کردم آروم بمونم تا اون شروع به حرف زدن کنه ولی اون ساکت تر از این چیزها بود .

با رسیدن به محل مهمونی کیوهیون دوباره در رو برام باز کرد. خونه ملیسا یه ساختمان ویلایی بزرگ بود . ما از حیاط پشتی وارد شدیم جایی که دور استخر بچه های زیادی در حال رقصیدن بودن .

لیوان های پلاستیکی آبجو همه جا ریخته بود . بازوش رو گرفتم و بیشتر بهش نزدیک شدم. همراه هم به سمت داخل رفتیم. هرکسی ما رو میدید بهمون اشاره میکرد. برام عجیب نبود قبلا واکنش همه رو پیش بینی کرده بودم . همه چیز دوتا دلیل داشت.

من امشب اونجا بودم و یه همراه پسر داشتم ( چیزی که کسی نمی دونست تمایل من به پسرها بود ) و دومین دلیل اون پسر کیوهیون بود کسی که نصف مدرسه رو رد کرده بود اوووم فکر کنم سه تا دلیل شد .

به محض ورود هر دو به یه گوشه سالن نسبتا ساکت تر رفتیم و به اطرافیان نگاه میکردیم.

هیچ کلمه ای بینمون گفته نمیشد . اونجا ایستاده بودیم وبه رقصیدن بقیه خیره بودیم گاهی کلماتی مثل خوب می رقصه یا آهنگ قشنگیه سعی می کردم نظرش رو جلب کنم ولی جواب های اره یا اهوم کیوهیون اون تلاش ها رو با شکست رو به رو میکرد .

خسته شده بودم . دوست داشتم برقصم و کاملا مطمئن بودم امکان نداره . آهی کشیدم که کیوهیون توجه اش جلب شد . انگار خودش متوجه بی حوصلگی من شد و بی توجهی خودش شد : متاسفم من به جاهای شلوغ عادت ندارم….. ام چیزی میخوری برات بیارم؟

یه واکنش ازش باعث شد لبخند بزنم و با سر تایید کنم : اره حتما

کیوهیون نفسی کشید و خیلی آروم به سمت میز رفت . داشتم به چیزی که توی نگاه کیوهیون بود فکر میکردم درخشش همراه غم . اون درخشش فقط توی نگاهش به من وبد این یعنی دلیل خاصی داشت یا فقط … فقط توهم من بود ؟

_ واو عروسک چینی اینجاست

با شنیدن صدای ملکه عذابم یه لحظه چشمم رو بستم وباز کرد و بهش نگاه کردم . نمی دونم فرق تیپی که توی مهمونی زده با چیزی که توی مدرسه می پوشه چیه؟ هر دو به طرز جلفی باز و زننده هستند . چرا فکر می کنه می تونه اینطوری توجه جلب کنه .

و محض رضای خدا یکی بهش یاد بده چین و کره دو کشور متفاوت هستند .

سعی کردم بی تفاوت باشم : نباید می اومدم ؟ دعوت بودم.

دست به سینه شد و نگاهی به سر تا پام انداخت. فکرش رو نمی کرد بیام. مطمئن بود نمی یام و توی ذهنش کلی دلیل برای اذیت کردن من درست کرده بود ولی من الان اینجا بودم مگه نه و هیچ دلیلی برای اذیت من نداشت .

منو آنالیز کرد . حالا که اون برنامه اش به مشکل برخورده بود ، دنبال چیزی برای اذیت کردن بود : اوه مثل اینکه تنهایی؟

مثل بچه ای ذوق زده گفت. کمی خودش رو جمع کرد و به سمتم خم شد و زیر گوشم آروم گفت: میدونی میتونم یکی رو پیدا کنم باهات وقت بگذرونه. پسری که من نخواستمش.

نمیدونم ملیسا چطور درباره تمایل من میدونست . سعی کردم بی توجه باشم . اون میخواست منو اذیت کنه ولی دلیلی براش نبود . داشتم فکر میکردم چه جواب دندون شکنی بهش بدم که قبل از اون صدای کیوهیون اومد : فکر نکنم لازم باشه برای همراه من، همراه پیدا کنی.

با دیدن کیوهیون لبخندی روی لبم اومد. کیوهیون کنارم ایستاد و بازو رو گرفت و خیلی اروم یه قدم منو از ملیسا دور و به خودش نزدیک کرد. نگاه خیره اش رو روش ثابت نگه داشت.

ملیسا با دیدن کیوهیون کاملا شوکه شد. دهن باز کرد چیزی بگه که کاملا بیهوده بود . خدایا دیدن این چهره اش خیلی لذت داشت . اینکه سعی کنه چیزی که جلوشه رو باور کنه . با اخم پرسید : تو گفتی نمی یای مهمونی.

خیلی عصبی پرسید . تعجب کردم . ملیسا کیوهیون رو دعوت کرده بود و اون دعوت رو رد کرده بود؟

_ قصدی برای اومدن نداشتم نه تا قبل از اینکه سونگمین منو دعوت کنه.

یه لحظه ضربان قلبم بالا رفت. کیوهیون برای اولین بار اسمم رو گفته بود. و خدایا اون فقط بخاطر درخواست من به مهمونی که نمی خواست بیاد اومده بود ؟ ملیسا اخم وحشتناکی کرد و بعد دور شد . اونجا بودن هیچ سودی براش نداشت . نمی تونستم لبخندم رو جمع کنم . حمایتی که کیوهیون کرده بود شیرین بود . بعد از سالها حس میکردم یکی پشتمه .

_ ممنونم.

خطاب به کیوهیون گفتم. برگشت و لیوانی که توی دستش بود رو به سمت من گرفت .

_ برای چی؟

_ ازم دفاع کردی.

شونه بالا انداخت و لیوان خودش رو مزه کرد : وظیفه ام بود.

به آبمیوه نگاه کردم. خودش هم ابمیوه داشت. انگار تعجبم رو فهمیدم . نمی دونم از کجا ابمیوه گیر اورده بود چون میزی که کنار سالن بود پر از ابجو بود . انگار فکرم رو خوند چون زمزمه کرد .

_ تو هنوز ۱۸ سالت نشده و من لازمه رانندگی کنم.

لبخندی به این همه ملاحظه اش زدم و لیوانم رو بالا اوردم . اوضاع بهتر شده بود . مکالمه های کوتاه و پراکنده ای داشتیم که اکثرا هول مدرسه ، دوستان و جشن و اذیت های ملیسا می گذشت. بیشتر مثل سوال و جواب بود نه یه بحث کامل منم مشکلی نداشتم.

_ موافقی بریم بیرون اینجا خیلی شلوغه.

کیوهیون بالاخره نارضایتش رو به فضایی که هر لحظه شلوغ تر میشد نشون داد . با لبخند سر تکون دادم و همراه هم بیرون رفتیم. با تنفس هوای تازه حس بهتری پیدا کردم. حیاط جلویی باغچه زیبایی داشت . خیلی دوست داشتنی بود . شونه به شونه هم توی حیاط قدم زدیم . نزدیک یه بوته گل رز رسیدیم . کیوهیون ایستاد کمی گل رو نوازش کرد و بعد آروم گفت: قشنگن .

لبخند کوتاهی روی لبش آمد. این اولین بار بود لبخندش می دیدم. بهتم از لبخندش هنوز کامل نشده بود که لبخندش رو جمع کرد و اهی کشید. دوباره همون حس غمگین صورتش برگشت. تنها حالت پایدار صورت کیوهیون غم بود .

_ رزها زیباترین مخلوقات طبیعت هستند.

اروم و شمرده گفت و به نوازش گلها ادامه داد. دیدن کیوهیون اینقدر احساسی اینقدر متفاوت یه جس عجیب داشت . انگار من واقعا کیوهیون رو نمی شناختم . اینجا داشتم ابعاد جدیدی از کیوهیون رو حس میکردم .

_ تو خیلی احساسی هستی کیوهیون

من گفتم. نیم نگاهی بهم کرد . فکر میکردم ناراحت شه ولی فقط ادامه داد: اینا فقط گل نیستند. منو یاد گذشته می اندازن وقتی توی خانواده بودم.

دیدم که چهره اش تاریکتر شد. اون غم بیشتر از همیشه توی صورتش بود .

_ بخاطر خانواده ات متاسفم. شنیدم از دستشون دادی.

گوشه لبش رو گزید و سری تکون داد: با سرنوشت نمیشه جنگید. تو هم اونها رو از دست دادی درسته؟

با سر تایید کردم و هر دو به گل رز رو به رومون نگاه کردیم. جو غمگینی بینمون بود .

گل رز صورتی رو لمس کرد و گفت: دلم میخواد این گل رو به تو هدیه بدم اما اینکار باعث ناراحتی اون میشه.

_ اون؟ (she ?)

کیوهیون درباره یه دختر حرف میزد ؟ اخمی کردم : اون از اینکه به من گل بدی ناراحت میشه.

لحنم کمی تند بود. یکم زیاده روی بود. خودم هم متوجه شدم ولی نمی دونم چرا ناراحت شدم . چرا باید از اینکه کیوهیون به یه دختر اشاره می کنه ناراحت شم یا حتی نشونش بدم .

اون متوجه شد . با تعجب بهم نگاه کرد ولی بعد لبخندی زد و گفت: اون از چیدن گلها متنفر بود . نه از هدیه دادنشون . شخصیت لطیفی داشت.

کمی خجالت کشیدم کمی کنجکاو شدم : میشه بپرسم کی؟

_ خواهرم

تقریبا با فریاد پرسیدم .

_ تو یه خواهر داری؟

سری تکون داد . دستش رو از رزها کشید و با لحنی که درد داشت گفت: داشتم. همراه بقیه خانواده ام از دستش دادم.

متعجب پلک زدم.برای یه لحظه از پرسیدم این سوال پشیمون شدم . خواستم چیزی بگم ولی خود کیوهیون ادامه داد: ما دوقلو بودیم. اون برای نجات من مرد و من هیچوقت نمی تونم فراموش کنم.

حس میکنم قلبم سخت میزد . زندگی کیوهیون حتی سخت تر از من بود .

_ متاسفم.

فکر کنم حتی متوجه زمزمه من نبود . نگاهش روی گلها بود . انگار که چهره خواهرش رو از توی اون گلها می دید .

_ عاشق گلها بود روحیه لطیفی داشت. بخشی از روح من بود که ازم جدا شد.

 

کمی به کیوهیون نزدیک شدم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم .کمی لرزید و به خودش اومد. آهی کشید و قدمی از بوته گل دور شد: متاسفم

چشمهاش رو روی هم فشرد .

  • حتما درد کشیدی.

لبخند بی جونی زد و گفت: اهوم ولی وجود برادرم خیلی بهم کمک کرد.

من تقریبا چیزی از کیوهیون نمی دونستم . یه برادر هم داشت . سعی کردم اروم تر واکنش نشون بدم : تو یه برادر هم داری.

به لحن متعجم خیلی کوتاه خندید : خانواده پر جمعیتی داشتم

سعی کردم چیزی که تو ذهنمه رو بپرسم : اون هم م….

  • نه

برادرش زنده بود ولی کجاست ؟ چرا با اون زندگی نمی کنه . میدونم با خاله اش تنها زندگی می کنه : پس الان کجاست؟

دوباره غمیگن شد: خالم توانایی سرپرستی یکی از ما رو داشت. اون اینجا نیست.

_ متاسفم کیوهیون.

نمی تونم باور کنم پسری که رو به روم ایستاده اینقدر درد کشیده باشه . وقتی ناراحتی رو دیدن سریع بحث رو عوض کرد .

_ اوه نه ولش کن … .اوم می دونی برادرم اخلاق خاصی داره. اون عاشق آتیشه .

با تعجب پلک زدم: آتیش .. چیزی برای عاشق بودن نداشت؟

صدای قهقهه کیوهیون برای اولین بار شنیدم و بالا رفتن ضربان قلبم رو حس کردم. خنده های کیوهیون مستقیما روی ضربان قلبم تاثیر داشت .

_ میدونی منم همیشه بهش میگم.

و دوباره شروع کردیم به راه رفتن . شب خوبی بود. توی محوطه مدتی باهم حرف زدیم . الان بیشتر درباره خانواده هامون و روزهای شاد گذشته حرف می زدیم .

هرچی از شب می گذشت هوا سردتر میشد . برای همین تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم. مهمونی ادامه داشت ولی ما برگشتیم .

توی ماشین کیوهیون دوباره ساکت شد. لحظه ای لبخند کوتاهی میزد و لحظه ای بعد اخم می کرد. کاملا درگیر بود. برای چهارمین بار تو اون شب در ماشین رو برام باز کرد و همراه هم پیاده شدیم منو تا جلوی در خونه همراهی کرد. رو به روم ایستاد .

_ برای امشب ممنون کیوهیون

ازش تشکر کردم ولی جوابی نداد . به چشم هام خیره بود. می تونستم واضح تر از همیشه برق نگاهش رو ببینم. صورتش داشت نزدیک می شد. چطور باید نفس میکشیدم؟ یادم نمی اومد. نگاه کیوهیون از چشمم به لبم افتاد. میخواد منو ببوسه؟

درست وقتی تونستم گرمی نفسش رو روی صورتم حس کنم برق نگاهش محو شد. نگاهش دوباره روی چشم هام ثابت شد. لبهاش اونجا بود توی چند سانتی متری من. فقط یکم دیگه تا لمسش فاصله بود . چرا ایستاد . شنیدم که چیزی رو زمزمه کرد. نتونستم بفهمم چی میگه ولی بعد سریع عقب کشید.

چشم هاش ناگهان فرق کرد. دیگه اون برق و درخشش رو نداشت. غم بیشتر از هر وقتی توشون خود نمایی میکرد.

_ شب بخیر

با لحن سردی زمزمه کرد و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم به سمت ماشینش رفت و از اونجا دور شد.

من موندم و خاطره گرمی نفسهاش روی صورتم و این حس که کیوهیون میخواست منو ببوسه.

نمی دونم چی مانعش شد ولی من مطمئن بودم کیوهیون از من خوشش اومده اون حتی خواست منو ببوسه. لبخند احمقانه ای روی لبم جا خشک کرد و با سرخوشی به داخل خونه رفتم. کیوهیون از من خوشش اومده بود .

 

Print Friendly, PDF & Email


17 Responses

  1. سلام
    اوه خیلی جالب بود در عین حال که به ظاهر اتفاق خاص و پر هیجانی تو این دوپارت نیفتاده و با توجه به اینکه این دوپارت تازهشروع و سرآغاز فیکه ولییییییییییی چههه خووووببب شروع کردی و چه قدر منو جذذذب کرد اوففففف
    آقا این سومین فیکه این سایت هست که میخونم و باز هم جذبم کردد اوووههه
    متشکررررممم بسیاااار
    خسته نباشید میگم عزیززززم و
    فایتیییییییییییینگ
    laugh thank_you yess

  2. تو فیکایی ک خوندم همشون کیو یا سرد و مغرور بود یا مرموز … تا حالا مدل غمگینش رو نخونده بودم …
    سونگمین هم ی سری وجه های مشترک تو اکثر فیکا داره ..
    به شدت منتظر قسمتاب بعدی هستم ..
    ممنون .. heart

  3. سلاااام
    نخسته خانووومم?.
    شخصیت کیو خیلی باحاله واقعا.
    آدم همش هی از خودش میپرسه چ خبره تو زندگی این پسر ک اینجوریه.
    اگه میشد زود ب زود آپش کنی خیلی خوب میشد?

    • چه همه میخوان تند اپ شه
      خو زود تموم میشه دیگه فیک نداریم اپ کنیم sarcastic
      اونوقت من چه کنم دست خالی هان؟؟
      شوخی میکنم ولی تا بعد از عید صبر کنید
      تا یکم ویرایشش بیفته جلو بتونم بیشتر اپ کنم و نظراتشم راضی کننده باشه
      heart

    • زوده باووو برا دلسوختن.
      هنوز مونده به جاهای خوب خوبش برسیم rofl
      اینو یادتون نره
      نویسنده به شدت دویل است rofl

      فدا مدا شما برم.بوسس air_kiss

    • الان حقیقتش امکانش نیست انشالا تو سال جدید برنامه اپا رو درست میکنم
      البته بازم بستگی به نظرات داره
      انشالا که درست شه . منم با خیالت راحت اپ کنم
      مرسی بوسس air_kiss

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *